#شروعی_دیگر_پارت_200


_ساعت خواب، زن و شوهر خوابآلو.

مامان با کنجکاوی به اطرافش نگاهی انداخت و گفت:

_رسیدیم؟

در ماشین رو باز کردم و درهمون حال گفتم:

_نه هنوز، وایسادیم یه صفایی به شکممون بدیم.

از ماشین پیاده شدم و کش و قوسی به بدنم دادم.

نگاهم روی شهاب چرخید که انگار ماهرخ موفق نشده بود بیدارش کنه؛ شایدم جرئتش رو پیدا نکرده بود.

ماشین رو دور زدم و ضربه‌ای به شیشه‌ی طرفش زدم.

نخیر؛ انگار خوابش سنگین‌تر از این حرفاست.

ظربه‌ی محکم‌تری زدم که چشم‌هاش رو هول شده باز کرد.

با وحشت نگاهش محیط اطراف رو از نظر گذروند و روی من که با خنده نگاهش می‌کردم، ثابت موند.

نفسش رو حرصی بیرون داد و پیاده شد.

دستی به موهای آشفته شدش کشید و تهدیدوار گفت:

_اگه تلافی نکنم شهاب نیستم! بذار یه وقت بخوابی.

خندیدم و دنبال مامان اینا به سمت رستوران رفتم.

دستم رو دور شونه‌ی ماهرخ که عقب‌تر از مامان اینا راه می‌رفت، حلقه کردم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com