#شروعی_دیگر_پارت_196


لبای خشک شدم رو تر کردم و ادامه دادم:

_می‌دونم هنوز سر اون قضاوت عجولانه‌ام ازم ناراحتی، هنوزم نبخشیدیم بابت تهمت ناروایی که بهت زدم دلخوری ته چشمات بد عذابم می‌ده، بخدا هزار بار آرزو کردم کاش لال می‌شدم و اونطور دلت رو به درد نمی‌آوردم، سوگل به مولا طاقت ناراحتی و دلخوریت و ندارم.

دستش رو توی دست گرفتم و ملتمس گفتم:

_می‌بخشیم؟ ارسلان خطاکار رو می‌بخشی؟

لبخندی زد و گفت:

_درسته، هنوزم ته مه‌های دلم ازت دلخور بودم بابت فکری که درباره‌ام کردی؛ اما امروز...

خندید و ادامه داد:

_چی بگم؟ پسره‌ی دیوونه با این کاری که امروز کردی مگه می‌تونم نبخشمت؛ اما...

لبخندی که می‌رفت روی لبم بشینه، جمع شد:

_اما چی؟

_اما دیگه حق نداری اینجوری راجع بهم قضاوت کنی.

لبخندم جون گرفت و گفتم:

_من دیگه غلط بکنم از این فکرهای بی جا راجع به سوگی خانوم بکنم، اصلا من غلط بکنم دیگه فکر بکنم.

خندید و لیوان قهوه‌اش رو به لب برد.

خیره نگاهش کردم و جرعه‌ای از قهوه‌ام نوشیدم.

«تو که باشی...


romangram.com | @romangram_com