#شروعی_دیگر_پارت_184


توی ماشین نشستیم و ارسلان سرش رو از شیشه بیرون برد و به شاهرخ که پشت فرمون نشسته بود گفت:

_پس اونجا می‌بینمتون، آدرس و که یادته؟

شاهرخ سری تکون داد و ارسلان سرش رو آورد تو و راه افتاد.

با اخم به جلو زل زده بود و هیچ حرفی نمی‌زد.

سوگل بین دوتا صندلی نشست و مثلا رو به من گفت:

_دیدی چقدر ناز بودن؟ ابروهاشون و از مامانامون هم قشنگ تر برداشته بودن، ما که هیچی.

ریز خندیدم و با ابرو به ارسلان که هنوز با اخم به رو به رو خیره بود اشاره کردم.

ولی سوگل محلی نداد و دوباره گفت:

_وای موهاشون و دیدی؟ یکیشون همچین کج ریخته بود تو صورتش یه لحظه خواستم برگردم بهت بگم «یاد بگیر، این پسره تو دختر، از تو قشنگ تر موهاش و کج زده»

صدای خنده‌ام بلند تر شد و گفتم:

_وای اون یکیشون و دیدی؟ قربون تاج خروس برم، این یکی به خروس می‌گفت :«تو برو، من جات قوقولی قوقو می‌کنم»

سوگل بلند خندید و گفت:

_وای چه اعتماد به نفسی هم داشتن، دماغشون و می‌گرفتی جونشون در میومد؛ بعد می‌خواستن ارسلان و شاهرخ و شهاب و بزنن.

خواستم چیزی بگم که سوگل زد تو پهلوم، نگاهش کردم که با ابرو به ارسلان اشاره کرد.

برگشتم سمت ارسلان با اینکه هنوزم اخم داشت ولی به شدت لباش رو به هم فشار می‌داد که یه وقت خدایی نکرده نخنده و از موضعش پایین نیاد.

سوگل کمی به سمتش متمایل شد و مثلا یواشکی زیر گوشش گفت:


romangram.com | @romangram_com