#شروعی_دیگر_پارت_180


_خدافظ.

تماس که قطع شد، سوگل گفت:

_کی بود؟

_عمو پارسا.

متعجب گفتم:

_بابا، چیکار داشت؟

_گفت بریم خونه‌ی شما.

شهاب بلند شد و گفت:

_پس داداش ما دیگه مزاحمتون نمی‌شیم.

ارسلانم بلند شد و گفت:

_عمو گفت شما هم با ما بیاین.

شاهرخم به تبعیت از اون دوتا بلند شد و با تعجب گفت:

_ما با شما بیایم، چرا؟

ارسلان شونه‌ای بالا انداخت و گفت:

_نمی‌دونم، عمو گفت.

دست توی جیبش برد و خواست کیف پولش رو دربیاره که شاهرخ دست روی دستش گذاشت و گفت:


romangram.com | @romangram_com