#شروعی_دیگر_پارت_173
ارسلان مخلفاتش هم سفارش داد و گارسون بعد از یادداشت کردن رفت.
با صدای شهاب برگشتم سمتش:
_خوشحالم که دوباره صحیح و سالم میبینمت پانیذ جان.
لبخندی زدم و گفتم:
_دوباره راه رفتنم و مدیون آقا شاهرخم.
شاهرخ لبخندی زد که چال روی گونهاش مشخص شد و چرا تا حالا متوجه این چالها روی گونهاش نشده بودم؟
_کاری نکردم.
_چرا اتفاقا، کار خیلی بزرگی برای من انجام دادید، برگردوندن پاهام بهم کم کاری نیست، من واقعا نمیدونم با چه زبونی ازتون تشکر کنم.
لبخندش پرنگتر شد.
شهاب با لبخند گفت:
_بسه دیگه، انقدر از این داداش ما تعریف نکن، پررو میشه.
خندیدم و رو به ارسلان گفتم:
_راستی چرا نگفتی آقا شاهرخ برادر آقا شهابه؟
شونه ای بالا انداخت و گفت:
_فکر میکردم میدونی، قبلا همو دیده بودین.
متعجب گفتم:
_اتفاقا اولین بار که دیدمشون گفتم هم چهرهاشون و هم اسمشون برام آشناست، ولی هرچی فکر کردم یادم نیومد قبلا کجا دیدمشون؟
romangram.com | @romangram_com