#شروعی_دیگر_پارت_171
_وقتی دقیقه نود بهم خبر میدین انتظار نداشته باشین اولین نفر دم در حاضر باشم.
نفسش رو با شدت بیرون داد و دستی به موهای بیرون ریخته از شالش کشید.
برای آخرین بار به خودم نگاه کردم وعصام رو از کنار میز توالتم برداشتم، با احتیاط از روی صندلی میز توالتم بلند شدم و به طرف در رفتم.
یک ماه از اولین ایستادنم بعد از یک سال و خردهای گذشته بود؛ ولی هنوزم قدمام محکم نبود و نیاز به عصا داشتم.
با کمک سوگل، آروم از پلهها پایین رفتم.
وقتی تونستم چند قدم بردارم دیگه حاضر نشدم تو کتابخونه بمونم و اومدم اتاق خودم، انقدر دلتنگ اتاقم و مخصوصا تختم بودم که نصف روز موندم توی اتاقم و رفع دلتنگی کردم، آخرم با غرغرهای مامان برای چند ساعت ازش دل کندم.
اخرین پله رو هم پایین رفتیم.
ارسلان با دیدنمون بلند شد و گفت:
_چه عجب، پرنسس تشریف فرما شدن.
سوگل دستم رو ول کرد و کیفش رو از روی مبل برداشت:
_آخه خانوم آرا ویرا نکنه، میمیره.
خندیدم و درحالی که کفشهای اسپرتم رو میپوشیدم گفتم:
_به جای غر زدن، بیاید بریم، دیر شد.
سوگل حرصی نگاهم کرد و ارسلان چشم غرهای بهم رفت، خندهام رو به زور کنترل کردم که اگه میخندیدم حسابم با کرامالکاتبین بود.
از مامان و بابا خداحافظی کردیم و از خونه زدیم بیرون.
پیش به سوی یه روز خوب.
با شوق به اطرافم نگاه میکردم.
romangram.com | @romangram_com