#شروعی_دیگر_پارت_169

_که هیچی؟ پس چرا ارسلان شنگول می‌زد؟

سرش رو خاروند و گفت:

_ارسلان؟ نه.

دستی به گوشم کشیدم و گفتم:

_به نظرت گوشای من دراز شده یا تو دراز می‌بینیشون؟

زد زیر خنده:

_جفتش.

چشم غره‌ای بهش رفتم و گفتم:

_نمی‌گی دیگه نه؟

سرفه‌ای کرد تا خنده‌اش رو مهار کنه و گفت:

_هیچی نبود بابا، فقط می‌خواستم از به وجود اومدن یه سوءتفاهم دیگه جلوگیری کنم.

با چشمای ریز شده نگاهش کردم و گفتم:

_چه سوءتفاهمی؟

«نوچی»کرد و گفت:

_یعنی نمی‌شه هیچی و از تو پنهون کرد، امروز همون پسره‌ی کَنه که ارسلان دیده بودش و فکر کرده بود دوست پسرمه مزاحمم شده بود، شروع کرد چرت و پرت گفتن، منم جوابش و دادم و خواستم برم که بازوم و گرفت، سر بزنگاه ارسلان سر رسید، پسره هم پررو پررو برگشت گفت من دوست دخترشم، منم برای اینکه ارسلان دوباره فکر اشتباه نکنه براش توضیح دادم که هیچ صنمی با اون یارو ندارم همین.

ابرویی بالا انداختم و گفتم:

_پس برای همین ارسلان سر از پا نمی‌شناخت، منم بودم کبکم خروس می‌خوند.

romangram.com | @romangram_com