#شروعی_دیگر_پارت_162
صورتش رو برگردوند سمت شیشه و گفت:
_چون یه نفری گفت صدات و نشنوم!
لحن دلخورش باعث شد بلند بزنم زیر خنده و «کوفت»پرحرصش رو به جون بخرم.
_خب حالا اگه اون یه نفر بگه غلط کردم اخمات و باز میکنی؟
_نوچ
_ای بابا، خب تو بگو اون یه نفر چیکار کنه که شما اخمهات و باز کنی؟
_اون یه نفر هیچ کاری نکنه بهتره، چون هروقت هرکاری کرده فقط قلبم و شکسته.
لبخند از روی لبام پاک شد و حقیقت تلخ بود.
نفس عمیقی کشیدم و فرمون رو توی دستام فشردم.
راست میگفت، منه احمق فقط بلد بودم ناراحتش کنم، اون از قضاوت بیجام و حرف بیخودی که زده بودم، اینم از امروز.
❊❊❊
*پانیذ*
وسیلهی جالبی بود، تا حالا ندیده بودم، یه کفش آهنی، که البته اسمش آهنی بود، از آلمینیوم درست شده بود و داخلش با پارافین پوشیده شده بود تا پا زخم نشه، اندازشم تا یه وجب بالای زانوهام میرسید، البته مال من اونقدری بود، فیزیوتراپم میگفت اندازههای مختلف داره.
آقای شفیعی «فیزیوتراپم» برِیس «کفش آهنی»رو برداشت و به سمتم اومد، رو به بابا گفت:
_آقای راد بی زحمت میشه کمک بدین.
بابا با گفتن:«البته»جلو اومد:
romangram.com | @romangram_com