#شروعی_دیگر_پارت_142
من آرزو کردم کاش مرده بودم؛ امــا...
چهرهی مهربونِ مامان..
قطره اشک حبس شدم بالاخره گونهام رو نوازش کرد و بین موهام ناپدید شد.
چهرهی آرومِ بابا..
قطره اشک دومی.
چهرهی معصومِ پانیا..
سومی.
چهارمی.
پنجمی.
اشکام بعد از مدتها زندانی بودن حالا به آزادی رسیده بودن و برای رهایی از بند از هم سبقت میگرفتن.
من واقعا میتونستم دل از همه چیزم بکنم؟! واقعا میتونستم دل از دار و ندارم بکنم؟ میتونستم دل از تمام داشتهام بکنم؟ میتونستم؟ نه، من نمیتونستم دل از خانوادهام بکنم.
خدایا موندم وسط جهنم دلم آرامش میخواد، یه آرامش ابدی، اما دوریشون و چطوری تاب بیارم؟
شونههام از شدت گریه میلرزید، مشتم رو روی لبام فشردم تا صدای هق هقم بلند نشه و مامانم متوجه نشه که دخترش بالاخره بعد از مدتها بی حسی، امشب بغض کرد، گریه کرد، زار زد و سبک شد.
❊❊❊
*ارسلان*
از شدت استرس برای بار هزارم قلنج انگشتام رو گرفتم، انگشتام درد گرفته بود ولی دست خودم نبود، ناخوداگاه فشارشون میدادم، ولی حتی صدای تیریک تیریکشونم اعصاب متشنجم رو آروم نمیکرد.
romangram.com | @romangram_com