#شروعی_دیگر_پارت_139
نگاهم افتاد به پیرهن سفید و شلوار پارچهای نوک مدادیش و دلم میخواست محکم توی سرم بکوبم.
حتی نذاشتم لباسش رو عوض کنه و بعد این بحث رو شروع کنم.
گوشهی لبم رو زیر دندونم فشردم و گفتم:
_بابا برو یکم استراحت کن، فکراتم بکن، بعدا راجع بهش حرف میزنیم.
کلافه به تکون دادن سری اکتفا کرد و رفت بیرون.
سرم رو به پشتی تخت تکیه دادم و چشمام رو بستم.
خدایا این روزای نحس کِی میخواد تموم بشه؟
احساس خفهگی میکردم.
دلم میخواست یه دوش آب سرد بگیرم، قطعا میتونست حالم رو خوب کنه؛ ولی برای اینم به مامان نیاز داشتم.
نفسم آه مانند از گلوم خارج شد:
_مامان
جواب نداد و انگار نشنیده بود.
برای بار دوم بلند تر صداش کردم:
_مامان
چند دقیقه گذشت، فکر کردم شاید نشنیده، اومدم دوباره صدا کنم که در اتاق باز شد و مامان اومد داخل:
_جانم؟
گوشهی لپم طعمهی دندونام شد و با صدای ضعیفی گفتم:
romangram.com | @romangram_com