#شروعی_دیگر_پارت_111
و روش رو سمت شیشه برگردوند.
اوپس، خانوم قهر فرمودند.
شیطون خم شدم سمتش و گفتم:
_به من ربطی نداره تو گشنهات هست یا نه من گشنمه، و تو بـایـد من و همراهی کنی.
روی «باید»تاکید کردم و همین باعث شد هیچی نتونه بگه و فقط نگاه پرحرصش رو مهمونم کنه.
به زور جای پارک پیدا کردم و ماشین رو پارک کردم و وارد فست فود شدیم.
اوه اوه، جا برای سوزن انداختن نبود.
سوگل پیروزمندانه لبخند زد و گفت:
_خب جای نشستن نیست، بریم دیگه.
اسمم ارسلان امیری نبود اگه میذاشتم سوگل ببره.
نگاهم افتاد به راه پلهی کنار سالن، اگه بگم چشمام برق زد دروغ نگفتم:
_چی میخوری؟
_نمیبینی جا برای نشستن نیست؟
موذیانه خندیدم:
_تو چیکار به ایناش داری، گفتم چی میخوری؟
پشت چشمی نازک کرد و خیره شد به تابلوی بزرگ زده شده به دیوار، که شامل منوی کامل رستوران بود:
_مرغ سخاری
romangram.com | @romangram_com