#شروع_از_پایان_پارت_179


_ سر ساختمون ؟........ یه جای بهتر نبود باهاشون قرار بذاری ؟

_ کیانا روت و کم کن ........دیگه قرار نیست ببینیشون که نگران این چیزا باشی ........

_ مامان من بهزاد و دوست دارم......با کس دیگه ای هم ازدواج نمیکنم........

_ کسی ازت نخواسته ازدواج کنی که داری تهدید میکنی........تا چند روز پیش که با فرزاد میرفتی بیرون و اون بیچاره رو دلخوش کرده بودی .......اینا همه ش نتیجه ی اینه که آزاد گذاشتمت .......از این به بعد دیگه از این خبرا نیست.....خیلی ناامیدم کردی کیانا ، باورم نمیشه میری بیرون و با پسرا قرار میذاری......

قطره اشکی رو که از زیر عینک دودیش سر خورد رو گونه ش و دیدم ، با دیدن اشکش منم گریه م گرفت ،

_ مامان من با پسرا قرار نمیذارم ، به جز بهزاد هیچ کس دیگه ای نیست........من قضیه ی بهزاد و به فرزاد گفتم........ازم ادرس بهزاد و خواست تا بره درباره ش تحقیق کنه.......منم بهش دادم ، نمیدونم چرا اومده بهزاد و پیش شما خراب کرده ........

_ خوب کاری کرده ، تو خودت که عقلت نرسیده که نباید با مردا دوست بشی........

حرف زن با مامان بی فایده بود ، باید صبر میکردم ببینم بهزاد چیکار میکنه ، وقتی رسیدیم قیافه ی خواب آلودی به خودم گرفتم تا مجبور نباشم بشینم با خاله فروغ حرف بزنم ، وقتی منو اینجور دید ازم خواست برم تو اتاق شیما بخوابم ، شیما دختر خاله م بود که به خاطر دانشگاه شهرستان بود ، رفتم اتاقش و رو تخت دراز کشیدم ........ولی دیگه خوابم نمیبرد ، به این فکر میکردم که چه جوری بدون اینکه خاله متوجه بشه به بهزاد زنگ بزنم ........این فرصت وقتی دست داد که صدای علی پسرخاله مو شنیدم که از بالای پله ها داشت خاله رو صدا میزد ........مثل برق خودمو به در اتاق رسوندم و صداش کردم :

_ علی .......

با تعجب به عقب برگشت ومنو نگاه کرد :


romangram.com | @romangram_com