#شروع_از_پایان_پارت_176
_ که با فرزاد رفته بودی بیرون ..........
با تته پته جواب دادم :
_ سلام ، فرزاد اینجا چیکار داشت ؟
بدون اینکه به سوالم جواب بده صداشو برد بالا و گفت :
_ از کی تا حالا با این مرده میری بیرون هان ؟......
باورم نمیشد ، فرزاد چطور تونسته بود همه چی رو به مامان بگه ؟......من چقدر ساده بودم که بهش اعتماد کرده بودم ، با خجالت سرمو انداختم پایین ،
_ مامان اون میخواد ازتون اجازه بگیره آخر هفته بیاد خواستگاری.....
با فریاد جواب داد :
_ بیخود کرده .......تو خجالت نکشیدی که با یه مرد زن مرده که دوازده سال از خودت بزرگتره دوست شدی ؟.........من کجای تربیت تو اشتباه کرده بودم ؟ از فردا اجازه نداری از خونه بری بیرون.......
ظاهرا فرزاد نامرد همه ی آمار بهزاد هم بهش داده و تا میتونسته بهزاد و پیش مامان خراب کرده بود ، اشکامو پاک کردم و گفتم :
_ مامان چرا اینقدر زود قضاوت میکنین ؟.......به خدا بهزاد خیلی آدم خوبیه ......
romangram.com | @romangram_com