#شکیبا_پارت_135
برگشتم سمتش ... داشت به طرف سبد که کنارم بود سرك می کشید ...
لبخندي زدم ....
من – یه مقدار خوراکی ...
نگام کرد ...
امید – توش چایی هم پیدا می شه ؟ ...
سري تکون دادم که آره ... بعد هم پرسیدم ..
من – بریزم براتون ؟ ...
امید – ممنون می شم ...
براش چایی ریختم و دادم دستش ... شیرینی و شکلات هم بهش تعارف کردم که یه شیرینی برداشت ...
گازي به شیرینی زد .... داشتم نگاهش می کردم ... که یه دفعه افتاد به سرفه ... بدجور سرفه می کرد ... بی اختیار چندتا ضربه
زدم پشتش ...
سرفه ش کمتر شد ... هنوز کمی سرفه می کرد .. ولی با ابروي بالا رفته خیره شد بهم ...
تازه فهمیدم چیکار کردم ... با دست زده بودم پشتش ... دست من ... پشت اون ... دستم .. بدنش ...
احساس کردم اصلاً از کارم خوشش نیومده ... یه لحظه از اینکه فکر کنه منظور خاصی داشتم و از قصد به بهانه ي کمک
بهش دستم رو بهش زده حالت دفاعی به خودم گرفتم .. کف دستام رو آوردم بالا به حالت اینکه انگار می خوام به کسی که
داره به سمتم میاد ایست بدم رو به روش گرفتم ... و با حالت شرمنده اي گفتم ...
من – ببخشید ... حواسم نبود ...
کمی از چاییش خورد تا سرفه ش کامل بند اومد ... خیره شد تو چشمام ... و با لحن مهربونی گفت ...
امید – ممنون ... داشتم خفه می شدم ....
روز خوبی رو گذروندیم ... به خصوص اینکه امید و مبینا تا موقع ناهار کنار ما بودن .. و حتی ناهارشون رو با ما خوردن ...
همون ساندویچ هایی که با بهار درست کرده بودیم ... شامی هایی که صبح زود سرخ کرده بودم ...
امید وقتی فهمید غذامون ساندویچه و شامی .. بدون تعارف موند ....
و چه حس خوبی داشت وقتی می دیدم با لذت می خوره ... کنارش بودن خوب بود ... لذت داشت .. حس هاي خوب داشت ...
تپش قلب داشت ... انگار خود زندگی بود .....
بعد هم ما رو با ماشین رسوند خونه و خودش و مبینا رفتن تا به قول معروف با خونواده ناهار بخورن ....
وقتی رفتن تازه افکار تو ذهن من شروع کرد به جولان دادن ... اینکه باید چیکار کنم ؟ ... دست کشیدن از امید براي من
سخت بود .... دلم می خواست حضورم تو زندگیش پر رنگ شه ... غافل از اینکه این پر رنگ بودن خیلی وقت بود شروع شده
@romangram_com