#شکیبا_پارت_123

وقتی دنیا باهات سر جنگ داشت یکی باشه که مقابل دنیا بایسته و نذاره غم عالم بریزه تو دلت ...
برگشتم و نگاهش کردم ..
من – می دونی اینکه بیشتر روزا تو خونه بمونی و رنگ بیرون رو نبینی یعنی چی ؟ ... اینکه بیشتر شباي تعطیلی جایی رو
نداشته باشی که بري ؟ ... اینکه دلت لک بزنه براي خوردن شام بیرون از خونه و بعدش قدم زدن تو پارك ، ولی از ترس اینکه
اگه یه وقت یکی مزاحمت بشه و چون کسی رو نداري که ازت حمایت کنه .. مواظبت کنه .. جرأت بیرون رفتن نداشته باشی
یعنی چی ؟ ... می دونی چقدر سخته وقتی مریض می شی و تموم بدنت درد می کنه اما مجبوري بچه ت رو ببري مدرسه و
تازه یه بچه ي نوپا رو هم باید دنبال خودت بکشی یعنی چی ؟ ....
آهی کشیدم ...
من – بی کسی خیلی بده ... بعضیا از آدما نمی دونن چقدر خوشبختن ... اینکه خونواده دارن ... کسایی هستن که نگرانشون
باشن یا به وقت نیاز کمکشون باشن .. نمی دونم چه جوري بعضیا این همه نعمت رو نمی بینن و حاضرن به خاطر بعضی چیزا
اون همه نعمت رو ندید بگیرن ؟ ....
مهشید آروم اشکاي روي صورتش رو پاك کرد و گفت ..
مهشید – راست می گی ... خونواده نعمتیه تا وقتی کنارمون هستن قدرشونو نمی دونیم ...
لبخند همراه با بغضی زد ...
مهشید – خیلی سختی کشیدي ... این راه هم ادامه داره .. به این زودي تموم نمی شه .. ولی تو که تونستی تا اینجا تحمل
کنی ... حالا که خیلی چیزا یاد گرفتی بعد از اینم می تونی ادامه بدي ..... من بهت ایمان دارم ..
لبخندي زدم ... خیلی خوبه که کسی باشه که به آدم اطمینان بده .. و بگه که بهش اعتماد داره .. به آدم قدرت تحمل می ده
... یه انرژي مثبته که آدم رو می تونه سر پا نگه داره ...
دست بردم و اشکم رو پاك کردم ... همون موقع چشم تو چشم شدم با امید .. که بالاي چهارپایه ایستاده بود ... دست از کار
کشیده بود و داشت من رو نگاه می کرد .. یعنی به همه ي حرفامون گوش کرده بود ؟ .....
یک ساعتی می شد که رفته بودن .... یک ساعتی که براي من تموماً با دلتنگی اون چشم ها گذشت ... دیگه دستم به کار نمی
رفت ... با اینکه بیشتر کارا انجام شده بود ولی باز هم یه سري از کارا مونده بود ... بهار و علی رفته بودن به خاله کمک کنن
...
من و رادین تنها تو خونه بودیم .. رادین با جیغ و داد بین مبل ها می دوید ... و من با اینکه چشمم بهش بود ولی فکرم پیش
تصویر جون گرفته ي چشماي امید تو ذهنم بود ....
خوشم میاد وقتی کنارم هستی
خوشم میاد از اون خمارِ چشمات

@romangram_com