#شاهین_پارت_97

طاها جز خداحافظی حرف دیگری نزد و تنهایم گذاشت. فرصتی که من هم بخواهم به حامد زنگ بزنم و این بار بی معطلی ، شماره اش را گرفتم. اما پیغام " دستگاه مورد نظر خاموش می باشد" مایوسم کرد. الان حتما شرکت بود با همین نیت، گوشی تلفن را برداشتم و از نازنین خواستم با شرکتش تماس بگیرد و بعد به من وصل کند.
داشتن تشریفات را از پدرم آموخته بودم! همیشه می گفت هر کسی به اندازه ی مهمی اش ، باید تشریفات داشته باشد! گرچه مثل او هیچ وقت نشدم ، اما بعضی درس ها را خوب پس می دادم! البته جز یک مورد! پدرم زیاد علاقه ای به زن های اطرافش نشان نمی داد! مجردی و تنهایی را خیلی بیشتر دوست داشت و از هر فرصتی برای خوش گذرانی هایش استفاده می کرد ! جوری که بعد از مادرم ، دیگر ازدواج نکرد . می گفت همان یک بار برای تمام عمر کافی بوده. نه این که از زن بیزار باشد و یا مشکل دیگری داشته باشد! اما فاصله اش با زن های اطرافش، خارج از تفریح و خوش گذرانی هایش بود! شاید نهایت دیدن رقص دختری در کاباره های تهران قدیم آن هم زمانی که قرار بود مست شود!

صدای زنگ تلفن، از خاطرات بیرونم کشید. گوشی را برداشتم و با تصور این که صدای حامد را قرار است بشنوم، گفتم:
- سلام بی معرفت!
- ببخشید آقای آزادی!
نازنین بود! تلخ جواب دادم:
- چی شد پس؟
- ببخشید شرکت نبودن امروز ... منشیش گفت که برای سفر کاری تا هفته ی دیگه دوشنبه ایران نیست!
- نیست؟
با تعجب زمزمه کردم تا نازنین باز هم تاکید کند که حامد نیست. اه کشان گوشی را قطع کردم. خب قرار نبود حامد همه ی برنامه ی زندگی اش را مو به مو به من بگوید. اما ... حرف هایش برایم تکرار می شد. گرچه من واقعیت را می دانستم، همسرش از اول هم دوست نداشت ما دوست باشیم! به نظرش من یک مرد مجرد خوشگذران بودم. البته این چیزی بود که با خنده ، به رویم گفته بود ! اما به خوبی می دانستم او هم مثل خیلی های دیگر من را یک مرد هیز و چشم چران می بیند که احتمالا به همسر دوستم هم می توانم با چشم دیگری بنگرم!
عصبانی شدم. از این قضاوت ها بیزار بودم. اعتراف می کردم که در مهمانی ها اگر دختری را می دیدم سریع جلبش می شدم و سعی می کردم کنارش باشم. اما مواظب برخوردم با زن های متاهل و مخصوصا اطرافیانم بودم و هستم...
عصبانیت جایش را به غم داد. سر همین قضاوت ها و البته اتفاقاتی که ناخواسته باعث شدند اسم من به این عنوان شناخته شود. ضرب المثل" خودم کردم که لعنت بر خودم باد" باز هم در ذهنم تکرار شد. عامل بیشتر بدبختی هایم ، اتفاق هشت سال پیش بود. مرجان و رسوایی که تمام زندگی ام را به باد داد. همان موقع انگشت نمای همه شده بودم.
به این جا که می رسیدم، سرافکنده، حق را به یگانه می دادم که بخواهد از زندگی اش مواظبت کند و به حامد که از همسرش طرفداری کند. حق با هر دو بود. حامد تا همین جا هم لطف بزرگی در مورد زندگی ام کرده بود. حرف هایش را گفته و من نباید مزاحمت دیگری برای زندگی آرامش کنار همسر و بچه هایش، ایجاد می کردم. مخصوصا حالا با وجود ماهان ... او دوستی اش را به من در تمام سال ها ، مخصوصا در زمان بدبختی ام، ثابت کرده بود و حالا نوبت من بود!
فکرها، کمکم کرد که لبخند بزنم و باقی روز را با آرامش بیشتری بگذرانم . مخصوصا با پیامی که از طرف دل آرا داشتم . از من خواسته بود، شایلین را صبح به بهانه ای از خانه بیرون ببرم و بعد از ناهار با هماهنگی برگردیم ... می خواستم زنگ بزنم اما یاد اتفاقات دیروز، مرددم کرد. دل ارا دختر جوانی بود که انگار جای خالی بزرگی در زندگی داشت و من نمی خواستم درگیر من شود. این را فکرهای شبانه ام پیشنهاد داده بود و الان هم راضی بودم! به همین خاطر، در جواب نوشتم که فردا از ده صبح ، شایلین را بیرون می برم . کلید را می سپارم به سرایدار و او می تواند با معرفی خودش، کلید را بگیرد. بعد منتظر تماس او برای برگشت می مانم . یک ربع بعد با نوشتن تشکر و یادآوری برای شام فردا ، دوباره فکرم را مشغول خودش کرد. دختر دوست داشتنی که کمی غمگین و شاید سردرگم حتی به نظر می رسید.
دوست داشتم نزدیک خودم، او را حس کنم. هیجان و جوانی اش ، باب طبع من بود. مهربان و رام ... می دانستم کمبود بزرگ محبت دارد. از گفته های دیروز و نزدیکی بیش از حدش با من کاملا مشخص بود.
ساعت هنوز یک نشده بود. زنگ زده بودم به آرمین تا برای فردا، خیالم از شام راحت باشد. داشتم راضی اش می کردم که بیاید. خب من کسی را نداشتم که دعوتش کنم! آرمین شاید تنها دوست ِمرد بود که دوست داشتم همه جا باشد، البته بعد از حامدی که نبود. آرمین آرام و ساده رفتار می کرد، قضاوت نمی کرد و سرش در لاک خودش بود. اما به جایش هوا دار خوبی هم می شد. مشغول چانه زدن بودنم که صدای ضربه به در را شنیدم . با صندلی چرخیدم تا رو به در باشم و همان لحظه ، نازنین وارد اتاقم شد. موبایل را که دستم دید، با دست عذر خواهی کرد و خواست بیرون برود که من به جای جواب آرمین، گفتم:
- کاری داری بگو!
آرمین با تعجب در گوشم گفت :
- چی؟
و نازنین با شرمندگی و لبخند وارد اتاقم شد:
- ساعت یک شده! بچه ها دارن می رن. شما کی می رین؟

@romangram_com