#شاهین_پارت_92

- به هر حال نمی خوام از دستم دلخور باشین! من ....
کوچه را پیچیدم و منتظر ادامه ی حرفش شدم، اما تا زمانی که جلوی خانه پارک کردم، چیزی نگفت. به سمتش برگشتم و احساس کردم باز هم گریه می کند. با چینی که روی پیشانی ام نشست، سرم را پایین تر بردم
- دل آرا؟
حواسم نبود که برای اولین بار است این طور نامش را به زبان می رانم! شوک زده سرش را بالا گرفت. حدسم درست بود و قطره ی اشک، در تاریکی برق زد
- گریه می کنی باز؟
هیجان زده سرش را به چپ و راست تکان داد.
- نه ... یعنی ...
دست زیر چشمانش کشید و با خنده گفت:
- ببخشید... من نمی دونم چم شده امروز ... ببخشید.
سرجایش نشسته و حتی کمربند را باز نکرده بود! با لبخند من را می پایید. انگار باید کاری می کردم یا حرفی می زدم! اما خودم نمی دانستم!
- ازت ممنونم که همراهیم کردی ...
یادم افتاد که ساعت هدیه ی شایلین روی صندلی عقب است، برداشتم و به دست دل آرا دادم تا با تعجب به من نگاه کند. بامزه شده بود. لبخند زدم :
- این دیگه واسه شایلینه! اگر زحمت نیست، کادوش کن و روز جشن بیار ! می ترسم فضولیش گل کنه و پیداش کنه تو اتاق من!
لب های دل آرا به قدری زیبا شده بود با لبخندش که دل چشم گرفتن نداشتم!
- حتما، نگران نباش
- نیستم!
بعد دوباره سکوت شد. دل آرا سرجایش نشسته و ثانیه ای به صورت من و بعد به پایین و بعد دوباره به من نگاه می کرد. چشم های من هم گویی جادو شده باشند، از صورتش جدا نمی شدند! یک چیزی در لحظه کم بود. چیزی که حسم می خواست اما عقلم نمی خواست حتی به این موضوع فکر کنم. دل آرا کمربند را باز کرد، با یک دست ساک کاغذی را گرفته بود و دست دیگرش را به سمت من گرفت:
- بابت همه چیز ممنونم.. کنار شما ... یه حس خوب آرامش هست.
کوچه تاریک بود. دست نرم و ظریف دل آرا، میان انگشتانم گم شد. تنه ام را با تمام قدرت نگه داشته بودم که جلو نرود. دل آرا لبش را آهسته گزید و من حس کردم قلبم ایستاد. به سمتش کشیده می شدم و انگار جاذبه دو طرفه بود! چون خیلی زود نفس هایش را حس کردم! فاصله ای نبود . دل آرا شرمنده دائم سرش را پایین می انداخت و باز بالا می گرفت اما چشمان من میخ رو به رو شده بود!
تنها خواسته ام، نزدیکی بیشتر بود! تنها برای بوسیدن گونه اش ... مردد میان خواسته ام و فریادهای عقلم بودم که دل آرا کار را تمام کرد! لب هایش آرام ، گونه ی زبرم را بوسید و جان من را به آتش کشاند. بی حرف عقب رفت تا دستش هم از میان انگشتانم، سر بخورد . در ماشین باز شد و با نگاهی پر از مهر، خدانگهدار را زمزمه کرد و رفت!

صدای بسته شدن در خانه، حواسم را جمع کرد! هیچ کس در آن کوچه ی پهن و بزرگ نبود! هیچ کس! تاریکی و سکوت بود و تمام!

@romangram_com