#شاهین_پارت_89

- متاسفم ...
سر دل آرا باز هم پایین افتاد. اول سکوت بود تا با اولین بار که بینی اش را بالا کشید ، من لحظه ای چشم از خیابان گرفتم و متوجه پاک کردن صورتش شدم!
- گریه می کنی؟
رویش را به سمت پنجره کرد و این بار هر دو دست را زیر چشمانش کشید:
- نه!
صدایش اما فریاد می زد که می کند! در داشبورد را باز کردم :
- جعبه ی دستمال کاغذی اونجاست!
دل آرا دستمالی را بیرون کشید و این بار راحت و بی دغدغه تر، گریه کرد. متاسف بودم. هم برای ناراحتی اش و هم برای این که باعث این عذاب شده بودم. نمی دانستم به کدام سمت و سو رانندگی می کنم. بی حوصله هم بودم و همین دلیلی شد تا زمانی که جای پارکی دیدم ، سریع ماشین را به گوشه ی خیابان بکشانم. دل آرا صاف نشسته و دستمال را در دستش بی هدف می چرخاند! با این که فکر می کردم ، دل داری دادن در تخصصم است! اما در این لحظه نمی دانستم چه می توانم به این دختر بگویم !
سکوت را تنها بالا کشیدن های گاه و بی گاه، بینی او ، می شکاند! تا آخر سر خودش باشد که به حرف آمد:
- ببخشید ... نمی خواستم گریه کنم...
لبخند بی رنگ و رویی برای آرامشش زدم:
- اشکال نداره ... کار خوبی کردی اگر آرومت می کنه. می خوای برات آب بگیرم؟
سرش را به جای نه گفتن تکان داد. هنوز با دستمال بازی می کرد. به سمتش کاملا برگشتم و بنا به تجربه پرسیدم:
- اگر ... دوست داری می تونی حرف بزنی... من گوش می دم.
دل ارا آهسته به من نگاه کرد. تاریکی نمی گذاشت به خوبی صورتش را ببینم اما می شد رگه های سیاه ریمل را، زیر چشمانش ببینم. حالا وقت آن نبود ، تذکری بابت کثیفی صورتش بدهم، تنها لبخندم کشیده تر شد و پلک هایم را به ارامی روی هم انداختم:
- بهم اعتماد کن. حرف بزن اگر آرومت می کنه. شاید راه حلی نداشته باشم، اما خودت آروم تر می شی ...
تغییراتی را میان صورتش می دیدم اما ، نمی توانستم حسش را بفهمم. شاید اگر روز بود، بهتر می شد از نگاهش خواند. دوباره سرش پایین افتاد و زمزمه کرد:
- قصه ی تکراریه ...
- مربوط به خانواده ؟
- اوهوم!
- ـ ...
- اونا ... به فکر خودشون هستن. هیچ وقت منو درک نکردن... دنبال زندگی خودشون... هر چی هم ... حرف می زنم انگار از فضا اومدم...

@romangram_com