#شاهین_پارت_86

- مطمئنید؟ یعنی شاید شایلین از این خوشش بیا...
- نمی یاد! شایلین به این چیزا علاقه نداره! من مطمئنم اون ساعت رو بیشتر می پسنده ، دیگه تا این جاشو شناختم!
لبخند دل آرا عمیق تر شد، جعبه را به آرامی باز کرد و همان طور که من قهوه ام را مزه می کردم، ساعت را دور مچش بست. دستش را کمی به سمتم گرفت و با قدرشناسی خیره ام شد:
- ممنونم، خیلی شیک و قشنگه!
فنجان را کمی پایین بردم و تکه از کیکم را جدا کردم:
- دیدم خیلی بهش دقت می کردی!
خنده ی دل آرا باز هم مثل سابق شد!
- خیلی خوشم اومده بود. اما ... خب باید تا اومدن بابا صبر می کردم.
- که اون برات بخره!؟
دل آرا شانه ای بالا انداخت و با کنار کشیدن جعبه ی ساعت، بشقاب کیک را پیش کشید:
- خب می ترسم برام سوغاتی بیارن، بعد ناراحت شن که چرا خودم خریدم و نظرشون رو نپرسیدم!
با چنگالش آهسته کیک شکلاتی را ریز ریز می کرد! آن وقت تکه ی کوچکی را با نوک چنگال بلند می کرد و به دهان می گذاشت ! برعکس من که خیلی زود، دخل کیک را درآورده بودم!
انگار می دانست که نگاهش می کنم . سرم را پایین انداختم تا واقعا نگاه نکنم. اما خب راحت هم نبود. یعنی می شد اما نمی خواستم! دلیلی که باز هم سرم بالا برود و به لبخند صورتی دل ارا برسم . ثانیه ای بهم خیره ماندیم تا او با نگاه کردن به قهوه، زودتر چشم بگیرد. بی فکر پرسیدم:
- می تونم بپرسم پدرت چه شغلی داره؟
به سرعت سرش بالا آمد و بعد لبخند کم رنگی روی لبش نشست.
- شغلش آزاده!
ناخودآگاه ابرویم بالا رفت :
- آزاد؟ ببخشید نفهمیدم!
دل آرا با شانه ای که بالا رفت جواب داد :
- بابام ... نمایشگاه ماشین داره ... شغلش اینه!
- اوه! چه جالب ... نمایشگاهش کجاست؟ شاید بشه برم پیشش؟
دل آرا با لبخندی که کج شده بود، دستش را هم در هوا تاب داد:

@romangram_com