#شاهین_پارت_82

صدای وایی که من گفتم ، جمله اش را نیمه گذاشت! ترسیده پرسید:
- چیزی شد؟ خوبین؟
همان طور که از روی صندلی بلند می شدم، گفتم:
- نه ! ببخش من پاک یادم رفت ... یه ربع تحمل کن می رسم.
صدای خنده های آهسته اش، دست و دلم را شل کرد! کنار میز ایستادم تا به صدای خنده هایش گوش بدهم!
- اشکال نداره، من همین اطراف می چرخم ... خودتون رو تو زحمت نندازین، عجله هم نکنید خطرناکه!
مادرانه نصیحت می کرد اما لحنش مادرانه نبود! لحنی که خیلی وقت بود از کسی نشنیده بودم! در یک لحظه، آرزو کردم کاش نسبت نزدیک تری با هم داشتیم! کاش دل آرا زمان بیشتری را این طور با من می گذراند!
- آقا شاهین؟
صدا کردنش هم یک جور خاصی جالب بود! سعی می کرد تنها دلبرانه باشد! اما بیشتر ساده و همراه با شیطنت بود!
- یه ربع دیگه می بینمت!
- باشه منتظرم، مراقب باشین. خداحافظ!
من فقط فعلا گفتم و گوشی را قطع کردم. زیاد طول نکشید تا آماده ی رفتم شوم و زمانی که با عجله در را باز کردم، نگاه بهت زده ی نازنین، رویم می گشت!
- تشریف می برین؟
چند لحظه ی کوتاه نگاهش کردم. باز سرحال نبود، اما بهتر از دیروز به نظر می رسید. یقه ی کتم را بی دلیل مرتب کردم و گفتم:
- اره! من می رم...
یک قدم برداشتم که با جمله ای که به زبان راند، سرجایم میخکوب شدم!
- پس اگر اشکال نداره منم برم!
با ابرویی بالا افتاده ، نگاه دقیق تری به سر تا پایش انداختم:
- بری؟ کارتو کردی؟ شاید کسی تماس گرفت!
نازنین سرش را بعد از گفتن جمله اش، پایین انداخته بود:
- کاری ندارم، گفتم که پدرم مریضه، برم بهش برسم!
- برسی؟ مگر مادرت نیست؟ این قدر حالش بده؟

@romangram_com