#شاهین_پارت_78
- خیلی خب، ببر اینا رو ردیف کن فعلا! تا شنبه باید مرتب باشن. نبینم کسی بیاد شکایت کنه که بازم سیستم من مشکل داره! بعدشم باید بری سراغ اون کاری که بهت گفتم ... با خانم غزنوی هماهنگ باش و ازش هر چی که لازمه یاد بگیر ....
طاها برگه را برداشت و با اشتیاق سرش را بالا و پایین کرد:
- بله چشم حتما ...
سرم را کمی خم کردم تا او هم با گفتن فعلا، از اتاق خارج شود. گوشی موبایل را برداشتم و دنبال شماره ی حامد می گشتم که ضربه ای به در اتاقم خورد و ثانیه ای بعد، نازنین در اتاقم بود!
- ببخشید آقای آزادی! من می تونم یه خواهشی کنم!؟
احساس کردم کمی نگران و کلافه ست:
- خواهش؟ چیزی شده؟
نازنین سرش را آهسته به چپ و راست تکان داد:
- نه ... یعنی زیاد مهم نیست! اما .... می شه من امروز زودتر برم؟
ابروی راستم بالا افتاد و خیره به صورتش پرسیدم :
- چی شده؟ چرا این قدر ناراحتی؟
- چیز مهمی نیست.... پدرم یه کم حالش خوب نیست . مادرم تماس گرفت، گفت باید ببرمش دکتر.
اخم کرده گفتم:
- چرا ؟ مشکل خاصی دارن؟
سوالاتم انگار نازنین را کلافه کرده بود و به نظر می آمد، به زحمت خودش را کنترل کرده تا به من نپرد!
- نه! سرما خورده ...
با گفتن آهانی، نگاهم به سرتا پایش کشیده شد. مانتو و شلوار طوسی رنگی پوشیده بود و شالی با طیف هایی از مشکی و خاکستری به سر داشت. یک جور خاصی بود! شاید خیلی ها متوجه نمی شدند اما من کاملا می دانستم اوضاع حالی نازنین را می شود، از مدل لباس پوشیدنش فهمید! امروز با این تیپ رسمی و ساده، خشن و عصبانی بود! نگاهم طولانی شده بود و نازنین با اخم چشم روی هم گذاشت:
- آقای آزادی !؟
آه کشان به صندلی ام تکیه زدم، آن قدر که صدای جیر جیر پشتی اش هم بلند شد:
- اگر کار خاصی نداری، اشکال نداره برو! به خانم فراهانی بگو بیاد جات ...
نازنین انگار حکم آزادی اش را گرفته باشد، تنها چشمی گفت و از اتاق بیرون رفت! متعجب تر شدم! واقعا برای سرماخوردگی پدرش این اندازه، نگران بود؟
احساسی که داشتم، نگران شده بود! اگر مشکل جدی باشد چه؟ باید کاری می کردم . از روی صندلی بلند شدم و به سمت در راه افتادم، اما قبل از این که در را باز کنم، صدای نازنین، مرا سر جایم نگه داشت! با کسی صحبت می کرد و ناخواسته من هم گوش دادم!
@romangram_com