#شاهین_پارت_214
همین جمله مصادف شد با درد بدی که در سینه ام پیچید. انگار قفسه ی سینه ام تنگ شده بود و استخوان های فکم را دست پر زوری، بهم فشار می داد. دل ارا گویا از حالت صورتم پی به حالم برد. فنجان را روی میز گذاشت و گفت:
- حالت خوبه شاهین؟
سرم را آهسته تکان دادم و دستم را از روی سینه ام برداشتم. دل آرا بیشتر خودش را به جلو خم کرد:
- چشمات یه جوره... مطمئنی خوبی؟ می خوای بریم بیرون؟
پیشنهاد به جایی بود. کافه برایم قفس تنگی شده بود. بلند شدم که به سمت میز صاحب کافه بروم، اما دل آرا دستم را گرفت:
- برو بیرون آروم. این جا سیگار کشیدن خیلی دود هست... شاید واسه این مسئله، حالت این جور شد.. من حساب می کنم!
شرایط طوری نبود، تعارف کنم و از کافه بیرون زدم. باد خنک پاییزی، نفس های به شماره افتاده ام را کمی به جا آورد. تا می شد، نفس عمیق تری کشیدم تا ریه هایم جا باز کنند. زنگ خطری در گوشم به صدا در آمده بود و نمی خواستم توجهی کنم!
صدای دل آرا، سرم را برگرداند. نگران، صورتم را وارسی کرد و بعد دستم را گرفت:
- بیا بریم تو ماشین...
- نه ... یه کم راه برم...
آهسته از کنار پیاده ، هم راه هم قدم زدیم. نگاه دل آرا هر از گاهی به من بود و گاهی به زمین. باد سردی پیچید تا دوباره دل آرا خواسته اش را تکرار کند:
- سردت می شه شاهین... بریم تو ماشین؟
نمی خواستم برگردم! کاش می شد پیاده رو را تا انتهای دنیا، قدم می زدیم. دست های گرم دل ارا، روی دستم نوازش وار حرکت می کرد. انگار که حال خوبم را فهمید که بیشتر به بازویم چسبید. حالا خیالم راحت بود که تکیه گاهی دارم. غم، لحظه لحظه از سینه ام بالا تر می آمد و به بیخ گلویم رسیده بود تا بغض کنم. حس مزخرفی که سال ها تجربه اش نکرده بودم و باز ...
سکوت تا دقایق بعد ادامه داشت . به نیکمت چوبی کنار جوی بزرگ پیاده رو که رسیدیم، دل آرا از دستم کشید:
- بیا یه کم بشینیم ... هوا خوبه ...
موافقت کردم تا پشت به ماشین هایی باشیم که با سرعت می گذشتند و آدم های سرگشته و خسته ای که دنبال مامنی برای استراحت و آرامش می گشتند. دل آرا دستم را روی پایش گذاشت و شروع کرد روی رگ های برجسته اش را نوازش کردن:
- احساس می کنم داری سر یه موضوعی خیلی حرص می خوری... نمی تونی حرف بزنی؟ این جور خیلی آزار می بینی!
حرف های شایلین در ذهنم رژه می رفت. منتها من فقط نگاهش می کردم! در این لحظه مهم نبود دل ارا هم برای مال من، کیسه دوخته و قصد سو استفاده داشت!
- هیچی مثل از دست دادن اعتماد سخت نیست دل ارا ... وقتی ... یکی می شه همه ی زندگیت... یکی می شه برادر و دوست و پدر و ... پسرت حتی! یکی که اون قدر بهش اعتماد داری، همه حرفاش رو باور کنی و بعد...
- بهت از پشت خنجر بزنه!؟
پوزخندی زدم:
- از پشت؟ نه ... این باور مسخره ی ماست! اگر چشمامون رو باز کنیم می بینیم که اتفاقا خیلی وقته خنجر به دست ایستاده رو به رومون! قلبمون رو نشونه گرفته وخودمون هم راه درست رو بهش نشون می دیم!
@romangram_com