#شاهین_پارت_187
- خب ... من برم.. گویا شایلینم خسته شده، ممنونم بازم آقا شاهین. ببخشید مزاحم وقتتون شدم!
من با تعجب و شایلین با چشمان تنگ شده ، نگاهش می کرد. دل ارا بی آن که قافیه را ببازد، لبخند زد، رو به شایلین ایستاد و از گونه اش بوسید:
- بابات خیلی دوستت داره. اگر اجازه و هزینه اش نبود، من نمی تونستم برای تولدت این قدر مایه بذارم.
لبخندش به من رسید تا من تازه متوجه منظورش شوم!
- خواهش می کنم، زحمت رو شما کشیدی البته!
- به هر حال، بازم قابلتون رو نداشت. ممنون که نقد بهم پرداخت کردین!
ابروی من کمی بالا رفت و دل آرا بوسه ی دیگری به گونه ی دخترم زد!
- خداحافظ دیگه. مزاحم نمی شم، بابا هم خسته بود، از شرکت تازه رسیده ... فردا می یام باهم بریم همون پاساژه که بهت گفته بودم.
شایلین در سکوت نگاه می کرد و من ، سعی می کردم، شریک جرم خوبی باشم!
- بمون شام رو؟
- نه دیگه کار دارم... باید خاله ام رو هم ببرم دکتر... قبلا به شایلین گفته بودم!
نگاه شایلین اصلا حس خوشایندی نداشت. مشخص بود حرف دل آرا را باور نکرده است! که البته حق داشت! دل آرا بازیگر خوبی بود، منتها اصلا سناریوی خوبی نتوانسته بود، تهیه کند! دل آرا به سمت در راه افتاد و زمانی که کنارم رسید، با لبخند، چشمکی زد:
- ممنونم ، فعلا!
دنبالش راه افتادم. دل آرا که از در بیرون رفت، آهسته خندید:
- به من دیگه باقیش مربوط نیست! گفتم بهت درو باز نکن!
اخم هایم به آنی در هم کشیده شد، او شانه ای بالا انداخت و وارد آسانسور شد. دست تکان دادن و شکلکی که در می آورد، ناخواسته لبخند را روی لبانم نشاند. نیم نگاهی به پشت سرم انداختم و برای نبودن شایلین خوشحال شدم! نفسم را بیرون دادم و به خانه برگشتم. شایلین سرجایش ، دست به سینه ایستاده و من را برانداز می کرد! تنها راه، فرار از مهلکه آن هم با خونسردی بود! راهم را به طرف اتاقم کج کردم :
- من یه کم خسته ام ، می رم بخوابم!
صدایی از شایلین نیامد تا با خیال ِ راحت، به اتاقم برسم. اما هنوز در کاملا بسته نشده بود که شایلین هلش داد! با تعجب عقب رفتم :
- چی شد؟
- من باید با شما حرف بزنم!
- در مورد چی؟
اخم های شایلین بیشتر شد و وارد اتاق آمد:
@romangram_com