#شاهین_پارت_185

- ببخشید... اگر اذیتت کردم، واقعا قصدش رو نداشتم. متاسفم ... هیچ وقت تو زندگیم این جور اتفاق بدی نیفتاده بود. نباید زیاده روی می کردم. اونم با این سن و سال و موقعیتم... منو می بخشی؟
باز نگاه دل آرا، پایین افتاد. بی آن که تلاشی برای دیدن چشمانش کنم، چانه اش را نوازش کردم:
- نمی خوام فکر کنی، منم شبیه خیلی از مردای دیگه، فقط دنبال همینم... می دونم خیلی وقتا ، خیلیا در مورد من، همین فکر رو کردن. اما ...
لبخندم هر لحظه جمع تر می شد. گفتن از واقعیت های زندگی ، سخت ترین، کار ممکن بود! آن هم برای من که همیشه سعی کرده بودم ، یک جور از بندشان فرار کنم!
- نیستم ... یعنی نمی خوام باشم. نمی دونم باید برای مشکلی که برات پیش اوردم چی کار کنم. اما هر کاری که تو بخوای برات می کنم... مطمئن باش...
دل آرا لحظه ای نگاهم کرد و بعد یک باره در اغوشم گرفت:
- شاهین... نگو این جور ... خب ... برای منم سخت بود. باور کن اولین بارم بود! می خوای... یعنی اگر شک داری می تونیم بریم دکتر... من دوستت دارم. هیچ مردی برای من این قدر پر رنگ نبوده که این جور راحت بگذرم از خطاش ...
چشمانم را بستم. حرف هایش؛ قلبم را شکنجه می داد و فقط به خاطر عذابی که به او متحمل کرده بودم! دیگر چیزی جز ترمیم قلب شکسته اش در ذهنم نمی چرخید. پیراهنم که از اشک هایش خیس شد، پلک باز کردم و انگشتانم باز هم به دریای مواج گیسوانش برگشت:
- دوستت دارم دل آرا، خیلی دختر خوبی هستی. درکت می کنم. مرسی که تو هم درک می کنی. نمی خوام ناراحت باشی. من ... هر طور که بشه کمک می کنم تا حالت بهتر باشه. فقط بهم بگو باشه؟
- شاهین... من ... هیچی نمی خوام. خیلی دوستت دارم فقط. همین. می خوام... یعنی... کاش همیشه کنارت می موندم... من ... دیگه نمی خوام برگردم پیش مامان اینا... خواهش می کنم ....
هق می زد و من انگار از قبل می دانستم چه می خواهم بشنوم، سکوت کردم! خواسته اش مشخص بود. درک می کردم که از زندگی خانوادگی اش زده است. از پدر و مادری که این چنین رهایش کردند و در عوض، هر جور که بتوانند، خونش را در شیشه می کنند! آهی که قصه ی زندگی دل آرا از سینه ام بیرون آمد، سر او را بلند کرد تا به صورت خیس از اشکش لبخند بزنم. دل ارا مردد و با ترس، سرش را کمی تکان داد:
- شاهین... من... یعنی ... اگر حتی تو بخوای، من می رم... من از زندگیت می رم.... خب ؟
محکم تر در آغوشش گرفتم و کنار گوشش زمزمه کردم:
- بی خیال... این قدر خودتو ناراحت نکن.
- نمی شه ... نمی شه شاهین... من خیلی دوستت دارم... خواهش می کنم پیشم بمون... باهام ازدواج کن!
جمله ی آخر، سیلی محکمی بود! قبلا متوجه خواسته اش شده بودم، اما این طور صریح، شوک عظیمی به من وارد کرد. یخ کردم و به حدی واضح بود که او هم بفهمد. بدنش را کمی جمع کرد و بی آن که سرش را بالا بیاورد، قصد کنار رفتن داشت، اما نگذاشتم. دوست نداشتم برود. این نزدیکی را می خواستم. نگهش داشتم و گریه های او اوج گرفت. دیدن این حال، برایم قابل تحمل نبود، صاف نشستم و به یک باره او را جوری در آغوش کشیدم که روی پاهایم دراز بکشد و صورت خیس از اشکش، به سمت من باشد!
بهت میان چشمان سرخش، لبخند را میان آشفتگی صورتم نقش زد. سرم را پایین بردم و لبش را بوسیدم:
- این قدر عجول نباش و هر چی می یاد دهنت نگو! به جاش صبر کن! این جور مطمئنا بهتره! از من انتظار نداری، وسط این همه مشکلاتم، به این مسئله هم فکر کنم!؟ من هنوز واقعا تو شوکم برای این اتفاق ... من هیچ وقت این جور با هیچ کسی، رابطه نداشتم! اجازه بده؛ کمی بگذره... شاید اصلا تو وقتی اخلاقای من و ببینی، پشیمون بشی! من چهل و سه سالمه! می تونم جای پدر تو باشم!
- شاهین...
کف دستم را روی لبش گذاشتم و گفتم:
- ولش کن! به اندازه ی کافی گریه زاری کردی! دیگه بسه! به جاش...
لبخندم کش آمد، صبر بعد از این را نمی خواستم، بوسیدمش و اجازه دادم انگشتان بی قرارم، هر کجا که دوست دارند، بروند! دل آرا، اوایل همراهی می کرد اما کم کم، با خنده و شوخی، عقب رفت! از روی مبل که بلند شد، با خنده تاپش را محکم با هر دو دست گرفت و کشید:

@romangram_com