#شاهین_پارت_177

حدس می زدم، ایران نباشد و احتمالا یگانه هم همراهی اش می کرد. دلیل موجه ای که تلفنش را هم خاموش کند! به فکرم رسید زمانی که منتظر دل آرا هستم، پیامی برایش بفرستم تا سر فرصت خودش تماس بگیرد. اما با دیدن دل آرا که سر کوچه منتظرم ایستاده بودم، به کل یادم رفت!
دل آرا سرخوش تر از همیشه کنارم نشست و با لبخند سلام داد! گرچه خیلی زود با دیدن قیافه ی بهم ریخته ام، لب های او هم برگشت:
- وای شاهین چرا این طوری شدی؟ تو رو خدا یه کم بخند... ناهار خوردی؟ رنگت پریده انگار...
نفسم را بیرون فرستادم و به جای جواب او گفتم:
- کمربندتو ببند الان صداش در می یاد ، رو مخم می ره!
دل آرا خواسته ام را انجام داد و من آرنجم را کنار پنجره گذاشتم تا تکیه گاه سرم شود! نگاه دل آرا را حس می کردم اما نه می خواستم و نه حوصله ی نگاه کردن داشتم! به نظرم بودن کنار دل آرا هم مشکلی را حل نمی کرد. کمی که در سکوت گذاشت، دل آرا دستش را روی دست من و فرمان ماشین گذاشت:
- یه چیز می گم نه نگو شاهین باشه؟
- چی؟ حوصله اصلا ندارم!
- دارم می بینم که حوصله نداری! ببین من شایلین رو با دو سه از دوستام می فرستم برن سینما. قرار گذاشته بودیم که به خاطر تو من کنسل کردم. حالا می گم شایلین بره به جام!
به حدی از شنیدن پیشنهادش تعجب کردم که یادم رفت پشت فرمانم و اگر کمی دیر تر او جیغ نزده بود، مطمئنا به پژوی جلویی برخورد می کردم! پایم محکم روی پدال ترمز نشست و دل آرا با ترس به صندلی چسبید:
- ای وای چرا مواظب نیستی! اصلا بیا این ور من خودم می شینم پشت فرمون!
همچنان خیره ی صورتش بودم. اما دل ارا با اخم، کمربندش را باز کرد و از ماشین پیاده شد! باورم نمی شد که بخواهد کاری که گفته است را انجام بدهد! ولی او ماشین را دور زد و در سمت راننده را باز کرد! پشت سرمان، مزدایی بوق می زد. دل ارا کمی خودش را خم کرد و محکم گفت:
- بیا برو اون شاهین... خیلی حواست پرته! من اصلا نمی خوام تصادف کنم!
مغزم از کار افتاده بود و شبیه یک ربات، که کنترلش دست دل ارا ست، از ماشین پیاده شدم و روی صندلی کناری نشستم! این اولین بار بود که در ماشین خودم، جایی به جز پشت فرمان بودم! مشغول جا به جا کردن صندلی بودم که یک باره ماشین راه افتاد. سرم با ترس به خیابان رسید اما دل ارا مسلط رانندگی می کرد! با صدای آلارم کمربند، دل آرا نیم نگاهی انداخت و چشمکی زد:
- ببندش الان رژه می ره رو مخمون!
لبخندش، آهم را در آورد. راحت تر نشستم. کمربند را بستم و به خیابان زل زدم، فکر بدی هم نبود! حالا آرامشم هم بیشتر شده بود. کمی که جلوتر رفتیم، دل ارا، سرعت ماشین را کم تر کرد و گفت:
- خب ؟ نظرت چیه؟دوست داری بریم بگردیم؟ یا دوست داری بریم خونه ؟
یاد پیشنهادش افتادم. شایلین نباشد و من و او در خانه تنها باشیم! فکر خوبی بود مسلما! منتها، شرایط روحی ام با فکرهایی که مسببش هورمون های بی فکرم بود، تناسبی نداشتند. سکوتم که طولانی شد، خودش به حرف آمد:
- من اصلا دوست ندارم مثل زن های دیگه باشم! هی بپرسم چی شده چی نشده! می دونم اگر لازم باشه، خودت می گی، فقط دوست دارم کمک کنم، حالت بهتر شه . به نظر خودم و با شناختی که دارم، فکر می کنم، خونه راحت باشی. ها؟ اگر دوست داری که می تونیم بریم بیرون یه جا بگردیم... مثلا بریم بام تهران! ها؟ خیلی هم جای دنجی و آرومیه!
به حرف هایش فکر می کردم . منتظر که نگاهم کرد، بالاخره به حرف آمدم:
- نمی دونم... حوصله ی بیرون رو ندارم... اما ... یعنی شایلین ...
- نگران شایلین نباش. اونم حوصله اش سر رفته. می خواستم خودم برم دنبالش و ببرمش که الان ...

@romangram_com