#شاهین_پارت_167

- کاراتو کردی و داری می ری؟ دیگه کار دیگه ای نبود که جا مونده باشه؟ فکر کنم هنوز فرصت هستا!
نازنین با آهی که به گوش من هم رسید، برگشت:
- آقای آزادی من اصلا از این طرز حرف زدن شما، خوشم نمی یاد. چرا دائم طعنه می زنید؟ من همه ی کارامو انجام دادم. هیچ کار دیگه ای هم نیست... می تونید چک کنید!
دست هایم را روی سینه جمع کردم و باز هم نشد جلوی پوزخندم را بگیرم! احساس کردم این جا پایان ماجراست! گرچه خیلی زود به نتیجه رسیده بود!
- چک کنم؟ کردم! فکر می کنی با یابو طرفی؟ دو تا عشوه بیای و من خرِ احمقم گول ناز و اداتو بخورم؟ ها؟
- یعنی چی؟ این حرفا چیه؟
یک آن متوجه ورود طاها شدم، او که انگار متوجه شرایط شده بود، یک قدم به عقب برگشت اما با صدای من به اجبار ایستاد:
- واستا طاها، بیا تو!
طاها مردد به من و نازنین نگاه می کرد. دوباره که صدایش کردم، نازنین هم برگشت تا او را ببیند. بعد به سمت در راه افتاد:
- من می رم به ...
- تو بی خود می کنی جایی می ری! دیگه خسته شدم از این بازی موش و گربه ات! همین جا می مونی تا تکلیفتو روشن کنم!
طاها دم در باز میخکوب ماند. نازنین اما به سمت من برگشت تا به اخم های در هم گره خورده اش برسم:
- تکلیف منو؟ یعنی چی؟ کدوم تکلیف!؟
تکیه ام را از میز گرفتم و به سمتش راه افتادم:
- تکلیف جاسوسی هایی که کردی! چه قدر گرفتی که این طور منو بازی بدی؟ ها؟
چشم از صورت مبهوت او گرفتم و به طاها گفتم:
- طاها سیستما درست شد؟
طاها به خودش آمد :
- بله... نگران نباشید!
- نگران؟ از روزی که با کمکت کشف کردم ایشون چه مار خوش خط و خالیه، دیگه نگران نیستم!
طاها سرش را پایین انداخت. نازنین دهانش نیمه باز بود و ناباورانه خندید:
- چی ؟ من؟ شما دارین در مورد من حرف می زنید؟

@romangram_com