#شاهین_پارت_164

بالا آمدن سرش و لبخندی که باز روی لب هایش نقش افتاده بود، نگذاشت جمله ام پایانی داشته باشد:
- وای شاهین. عاشقتم به خدا. خیلی دوستت دارم.
گونه ام را محکم بوسید و من باز به اطرافمان نگاه کردم:
- نکن این جور دل آرا، یکی می بینه ، شر می شه!
- به جهنم! تو منو دوست داری، همین کافیه!
نمی شد به هیجانش پاسخی ندهم! لب هایم کش آمد و او باز هم مرا بوسید. قربان صدقه ام رفت و بعد از چند بار تکرار این که آرام رانندگی کنم و حتما وقتی رسیدم ، پیام بدهم و خوب بخوابم! از ماشین پیاده شد. می خواستم برای بردن خرید ها تا دم در، پیاده شوم، اما با اصرارش، در نیمه باز ماشین هم بسته شد تا از همان جا، دست تکان دادن و ورودش به خانه را ببینم!
ساعت نه و نیم بود. فکر شایلین دائم در ذهنم چرخ می خورد . باید زودتر برمی گشتم و به همین دلیل بی درنگ، ماشین را به حرکت در آوردم و از کوچه خارج شدم. لحظات آخری که همراه دل آرا بودم به قدری روی روح و تنم تاثیر گذاشته بود که دیگر به چیزی جز او فکر نکنم. نه آن لحظه که تا زمان خواب، به همین صورت بود! زمانی که پیامی برایش فرستادم تا خیالش راحت شود. او جواب را با تلگرام داد. به خودم که آمدم، تا ساعت دو و نیم بعد از نیمه شب، با او صحبت می کردم!

صبح به زور زنگ موبایل از تخت جدا شدم! خسته بودم و باز هم تنها چیزی که در سرم می گشت، دل آرا بود! نیم ساعت بعد، زمانی که هنوز شایلین در خواب بود، از خانه بیرون زدم. هنوز به پارکینگ نرسیده بودم که تلفن همراهم زنگ خورد که باز هم به اسم دل آرا برسم!
در آسانسور باز شد و من هم تماس را وصل کردم:
- بله؟
- سلام شاهین...
صدایش به حدی مغموم بود که وسط پارکینگ ایستادم:
- سلام، چی شده؟
-ـ ....
- دل آرا؟ خوبی؟
سکوتش کلافه کننده بود. راه افتادم و همان طور که سوار ماشین می شدم، گفتم:
- دل آرا با توام، خوبی؟ داری گریه می کنی؟
همین جمله برای هق زدنش کافی بود. سردرگم و گیج، از روشن کردن ماشین صرف نظر کردم و پرسیدم:
- می شه حرف بزنی؟ منو نگران کردی. اتفاقی افتاده ...
- شاهین ...
- جانم؟ چی شده؟

@romangram_com