#شاهین_پارت_162

- می یام. گرسنه ای ؟
- نه! یه چیز خوردم. می خوام برم حموم! کار نداری!؟
خمیازه ای کشید تا با صدای آه من یکی شود:
- نه ، پس من تا یک ساعت دیگه خونه ام، برات کباب بگیرم؟
- بگیر!
و بی هیچ حرف دیگری تماس را قطع کرد!
- شاهین؟!
صدای دل آرا ، نگاهم را از صفحه ی خاموش گوشی گرفت. دل ارا مانتوی دیگری در دست داشت و گفت:
- می شه اینم بردارم؟
بی فکر ، سرم را تکان دادم تا چند لحظه ی بعد، با سه کیسه از فروشگاه بیرون بیاییم! دل ارا قانع نشده بود و همچنان مغازه های دیگر را هم می دید. در آخر دستش را کشیدم و گفتم:
- بریم دیگه، دیر شد.
شانه ی دل ارا با ناراحتی افتاد:
- شاهین؟! ساعت هنوز نه نشده که! یه کم بگردیم! بیا بریم این جا، چه تی شرت های خوبی داره ... ببین حراج زده ...
- من لباس نمی خوام دل آرا، به شایلین گفتم تا نه می یام خونه، الان تو رو برسونم و خودم برگردم، می شه ده!
دل ارا دلگیر، کیسه ی خرید ها را از دستم کشید:
- باشه، من خودم با تاکسی می رم، تو برگرد که شایلین خانم ناراحت نشه!
دسته ی کیسه را محکم گرفتم و دست او را هم کشیدم تا به ماشین برسیم:
- بچه بازی در نیار! می گم شایلین گرسنه بود. درک نمی کنی مگه تو؟
- چرا درک نمی کنم. اما تو هم درک می کنی؟ من خواستم یه کم خوش گذونی کنیم.
در ماشین را باز کردم و کیسه های خرید را روی صندلی عقب گذاشتم:
- بشین، همین کافی بود! بعدا سر فرصت بازم ادامه می دیم.
ترجیح دادم به سمتش نگاه نکنم و سوار ماشین شدم. زمانی که کمربند را می بستم او هم با همان حالت قهر، روی صندلی نشست! ماشین را که از پارک دراوردم، صدایش کردم و او فقط دست هایش را روی سینه جمع کرد! بامزه شده بود. اخم نداشت اما تظاهر به بی محلی می کرد. تا من حواسم به خیابان می رفت، نگاهش را حس می کردم و با چرخیدن سرم، او به جلو خیره می شد!

@romangram_com