#شاهین_پارت_131

- اشکال نداره... تازه بیدار شدم.
شلوار را که برداشتم، شایلین در و دیوار را نگاه می کرد!
- ساعت چنده؟
- یک ربع به نه !
همین طور که دکمه ی شلوارم را می بستم، دنبال روز هفته بودم و یادم افتاد امروز شنبه است!
- وای! شنبه ست! من باید برم شرکت ...
یک قدم بزرگ برداشتم تا خودم را به حمام برسانم، اما دردی که سر و گردنم را درگیر کرد، سرجا نگهم داشت.
- بابا!؟
به زحمت لبخندی روی لب نشاندم تا خیال شایلین را راحت کنم:
- خوبم، سرم درد می کنه ...
اما اخم های شایلین بیشتر در هم فرو رفت:
- شما دو نفر چتونه؟ دل آرا هم انگار حالش خیلی بده ...
نه فقط درد سرم که تمام مشکلات زندگی و شرکت فراموشم شد. قلبم با ترس ، کج سینه ام پنهان شده بود و به زحمت می توانستم ضربانش را حس کنم. احساس می کردم ، به جای خون، آب یخ زده در رگ هایم جاری کردند.
- دل ... آرا .. ؟
چه طور اسم را به زبان راندم نفهمیدم. شایلین مشکوک تر ، چشمانش را ریز کرد و پرسید:
- چرا یهو رنگ و روت پرید؟ چیزی شده ؟
به جای شایلین ، به در نگاه کردم. مغزم بی آن که خطایم را بگوید، مواخذه ام می کرد. نمی دانستم چرا این قدر نگرانم، اما وحشت بزرگی من را از اینده می ترساند. آینده ای که انگار از دیشب رقم خورده بود! شایلین صدایم کرد. زبان خشک شده ام را روی لب هایم کشیدم تا شاید صدایی از گلویم هم خارج شود! اما بی فایده بود. نفس کشیدم تا بالاخره بگویم :
- الان... دل ... دل آرا کجاست؟
شایلین خونسرد، دست هایش را روی سینه جمع کرد:
- بیرون! روی مبل خوابیده!
خودش راه افتاد و ادامه داد:
- به من که چیزی نگفت، فقط گریه می کنه، بیا ببینش، اگر حالش بده، ببریمش دکتری جایی ...

@romangram_com