#شاهین_پارت_129

- برای اون طبیعی تره . البته من اصلا موافق این حالش نبودم. نباید می ذاشتم این جور شه. اما خب نمی خواستم امروز حرفی بهش بزنم .
- اوهوم... تولدش بود. ناراحت می شد.
دل آرا با دست دامنش را پایین می کشید اما به جای آن که پایش را بپوشاند، بیشتر حواسم را جمع می کرد! انگار متوجه نگاهم شد که از جایش یک باره بلند شد:
- چه کتابخونه ای داری!
دل آرا جلوی کتاب خانه ایستاد و من هم برای دیدنش، کمی برگشتم. حالا دقیقا پشت سر من بود. حتی می توانستم عطر تنش را هم حس کنم
- اره ... یه سری کتابا واسه پدرم بوده که اونم برای پدرش بوده. خیلی خاص و قدیمی هستن.
دست دل آرا روی کتاب ها، نشست:
- چه خوب! منم خیلی دوست دارم.
به جای جواب، چشمانم می گشت. حس می کردم هر لحظه تنم داغ تر می شود. یک باره دل آرا برگشت و با دیدن نگاه خیره ام، فقط خندید . بعد سر میز برگشت، بطری را برداشت و گیلاس را پر کرد. مزه کرده بود! هم بودن دل آرا هم نوشیدن مایعی که هر لحظه گرمای بیشتری به بدنم می داد. احساس آرامش، هرچند کاذب، وجودم را پر کرد. دل آرا به میز تحریر تکیه زد. دیگر توان دیدن نداشتم. دل آرا بی خبر از حال من، موهایش را با دست جمع کرد و یک طرف جمع کرد:
- اگر بهم قرض می دی، بردارم بخونم چند تاشو!
جرعه ای نوشیدم و سرم را محکم تکان دادم:
- البته ! هر وقت دوست داشتی بیا ...
لبخند زد، خم شد و گونه ام را بوسید:
- ممنونم.
کنترلی روی نگاهم نداشتم. از صورتش به یقه ی باز پیراهن و پاهای برهنه اش کشیده می شد و هر لحظه عطش داشتن آغوشش کلافه ترم می کرد. صاف ایستاد و در اتاق آهسته قدم زد:
- می دونی من خیلی دختر تنهایی هستم. شایلین رو به خاطر این می فهمم. نه که دور و برم پسر نباشه، اما ... اصلا از این پسرا خوشم نمی یاد. همه شون لوسن ...
پشت مبل سنگر گرفت تا دیگر پاهایش را نبینم. خنده صورتش را مهربان تر و دوست داشتنی کرده بود. چال روی گونه هایش، بیشتر به چشمم آمد. جرعه ی دیگری نوشیدم و گیلاس خالی را روی میز گذاشتم:
- می فهمم... پدر و مادرت برنگشتن؟
دل آرا باز راه افتاد:
- نه ... به این سادگی نمی یان که.
- چرا تو باهاشون نرفتی!
کنار پنجره با آهی ایستاد و پرده را کمی کنار زد، بعد با ذوق به سمتم برگشت:

@romangram_com