#شاهین_پارت_127

متوجه حال شایلین شده بودم. تقریبا مست شده بود! روی صندلی نشستم و من هم مثل دل آرا آه کشیدم:
- تو چرا این قدر پکری؟ یهو بعد از شام یه جوری شدی!
نگاه دل آرا رو به صورتم مانده بود. بعد پایین افتاد. جواب نداد تا من کمی خودم را به سمتش بکشم:
- چیزی شده ؟
فقط آه کشید. کلافه از این حال، به صندلی تکیه دادم. دستانم را که روی سینه جمع کردم، باز به من نگاه کرد. شانه ای بالا انداختم و لبخند زدم:
- من رمال و روانشناس نیستم بتونم ذهنتو بخونم!
- کاش بودی!
همین که زبانش باز شد، لبخند من هم وسعت بیشتری پیدا کرد:
- نمی شه خودت با زبون خودت بگی؟
به جای جواب، نگاهی به اطراف انداخت و بعد یک دفعه بلند شد:
- می شه بریم یه جای دیگه صحبت کنیم؟
با ابروهای بالا افتاده نگاهش کردم:
- کجا؟
- نمی دونم، آخه .... یه جوریه ... دوست دارم دنج تر باشه...
با دست به راهرو اشاره کرد:
- می شه بریم اتاق شما؟
نگاه من همراه انگشتش کشیده شد . دنبال علت این تغییر مکان می گشتم که خودش گفت:
- شایلینم یه وقت بیدار نمی شه.
دست روی پایم گذاشتم و یک باره بلند شدم.
- بریم
منتظر بودم که به آن سمت قدم بردارد ، اما دل آرا با لبخند محوی به سمت آشپرخانه راه افتاد!
- برم یه چیز بیارم بخوریم. شما برو ...

@romangram_com