#شاهین_پارت_105
- آها! باشه! می گم می خوای کلید خونه رو بهت بدم که دیگه سراغ سرایدار هم نری؟
- وای ، اگر بدی که خیلی خوبه. من اصلا از اون سرایدار تون خوشم نمی یاد! یه جور نگاه می کنه به آدم!
فحشی نثار جلیل کردم و به دل آرا گفتم:
- باشه، الان من بیرونم، کجا هستی بهت برسونم!؟
- الان ؟ !
لحنش با اضطراب و هیجان همراه شد
- خب اگر مشکلی هست ...
- نه ... فقط ... من یه کاری دارم ...
- اگر خونه ت هستی من بیام اون جا ...
- نه ... یعنی ....
مکث کرد و مشغول فکر کردن شد. بعد با من من گفت:
- خب ... من ... آرایشگاه هستم! نیم ساعت دیگه کارم تموم میشه ...
خنده ام گرفت! دوست داشتم ببینمش ... دلیلش هم در آن لحظه ابدا مهم نبود!
- باشه ، ادرسش کجاست؟
- پیام بفرستم؟
- باشه ، منتظرم ...
- ببخشید ... اگر سخت بود نیا ... می دونم پنجشنبه ترافیک می شه ...
هر کلمه ای که دل آرا روی زبانش می نشست، یک دنیا آرامش داشت. هزار سال هم فکر می کردم، نمی فهمیدم چه طور به این سادگی و زود، اسیر این صدا شدم!
- مهم نیست... بفرست زودتر که دیر نشه ... بمون اون جا، رسیدم، زنگ می زنم بهت...
- چشم ...
محکم و با ادا گفت تا من بخندم طوری که بعد از خداحافظی، حوصله ی هر کار دشواری را هم داشتم! نه خسته بودم و نه گرسنه! تنها می خواستم زودتر ادرس را ببینم و به همان سمت حرکت کنم!
پیام دل آرا که رسید، نفس راحتی کشیدم. باید به یکی از خیابان های شلوغ ِ بالای شهر می رفتم و اصلا مکث جایز نبود! موسیقی همراه خوبی برای این لحظات بود، گذاشتم صدای بلندش، گوش هایم را پر کند و با یاداوری قلب و بوسه ای که دل ارا انتهای پیامش برایم گذاشته بود، خوشحالی ام صد برابر شد!
@romangram_com