#شاهین_پارت_103
لب هایم را جمع کردم . بد فکری هم نبود. هر لحظه می توانستم صدایش را هم بشنوم حتی اگر شرکت نباشم.
- پیشنهاد بدی نیست! اما ... مثلا می خواستم ببینم می شه مخاطباشو ببینم ...
طاها سرش را بالا و پایین کرد:
- می شه ... گرچه جرمه این کار!
جدی می گفت! دست روی صورتم کشیدم تا کمی فکر کنم. هنوز درگیر و مردد بودم که طاها صدایم کرد:
- اقا !
- هوم؟
- می خواین من فردا بی سر و صدا بیام شرکت و دوربین رو براتون نصب کنم؟ یه جا می ذارم کسی نفهمه!
کمی نگاهش کردم و او ادامه داد:
- اگر جواب نداد، اون وقت می رم تو کار تلفن همراهش ... اونم زیاد سخت نیست.
چشمکی زد و لبخند کجی، روی لب هایش نشست. با ته ریش، معصومیت صورتش بیشتر می شد اما حالا که ریش هایش بیشتر شده بود، بزرگ تر نشانش می داد و البته قابل اعتمادتر. رحیم این جا بود . حداقل به این مرد که در تمام مدت هشت سال، کنارم بود، اعتماد داشتم . آهی کشیدم و تسلیم شدم!
- باشه! من به رحیم می سپرم که فردا اجازه بده بیای شرکت. اما خواهشا یه کار نکن که بفهمه چه خبره. من می گم دوربینا مشکل دارن و باید تعمیر بشن.
طاها محکم سرش را بالا و پایین کرد.
- تو هم بهش اصلا توضیح نده، تنها می تونی؟
- بله، خیالتون راحت .. قبلا کردم...
- خوبه!
دستم سمت دستگیره رفت اما قبل از باز کردنش گفتم :
- یه شماره کارت بفرست برام، برات پول بریزم که دوربین بخری ...
- چشم ... مرسی ...
باز هم، همراه من از ماشین پیاده شد ، کنارش که ایستادم، در پارکینگ را هم باز کردم :
- دیگه سفارش نکنم، هیچ کس نفهمه . من فقط چون حامد معرفیت کرده ، خیالم راحته ازت و خواستم باشی ...
- چشم آقا، خیالتون راحت.
@romangram_com