#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_316
شرکت کنه. خودت که بهتر از من از درگیریهای شغلی اش مطلعی.))
پاییزان با افسوس سر تکان داد. پس از چند دقیقه با هجوم چند تن از
جوانان فامیل به سمت آنان، آقای افشار به سویی دیگر رفت. نفسی از سر
آسودگی کشید. دلیل غم و اندوه نوه اش را فهمیده بود. او دوست داشت سهند در
مراسم ازدواجش شرکت کند و لابد از او دلگیر بود. لبخندی از رضایت بر لبش
نشست. مطمئن شده بود با اعتماد به همسرش راه درستی را پیموده اند. پاییزان
و آرش در جمع جوانان می رقصیدند. آرش خوشحال بود و این را هر کسی
می توانست به راحتی متوجه شود. پاییزان چند دقیقه ای بود که از آن حالت
بی خبری خارج شده و می توانست موقعیت زمان و مکان را به خاطر بیاورد. با
حسرت نگاهی به دختران شاد مجلس انداخت. به نظر می آمد شور و شوق
آنان خیلی بیشتر از اوست که عروس این جشن است. آنان شاد وبی خیال با هم
شوخی می کردند و با هیاهو و خنده های از سر شوقشان مجلس را بیش از پیش
گرم می کردند. پاییزان نیز گاهی به ناچار سعی می کرد لبخندی بزند که هر بار
romangram.com | @romangram_com