#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_308

می فهمی؟))

پاییزان با حیرت و ناباوری به دهان او چشم دوخته بود. فکر کرد

مادربزرگ شوخی اش گرفته.

((خدای من ، مادربزرگ، چه می گید؟))

((همان که شنیدی. یادت رفته که چه بلایی سرم آوردی؟ چشمهایت را باز

کن ومنطقی باش.))

__________________

پاییزان با به یاد آوردن گذشته، مقاومتش درهم شکست. نگاه گنگ و

ملتمسش را به جانب پدربزرگ گرداند.

((آخه چرا با من این طور رفتار می کنید؟ چرا؟)) و روی مبل نشست.

خانم افشار نزدیکش شد و گفت: ((من خوشبختی تو را می خوام غزل. من

آرزوی سعادتت را دارم.))

پاییزان سرش را با شدت تکان داد. نمی خواست کلمه ای بیشتر بشنود.

romangram.com | @romangram_com