#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_298
از کجا سراغش آمده. کوشا بیشتر دوست داشت از او بداند، از برنامه هایش،
شهرهایی که دیده بود و افرادی که با آنان آشنا شده بود. پاییزان با حوصله و
جزئیات همه چیز را برای او تعریف کرد. ساعتی گذشته بود. پاییزان با دلهره
نگاهی به ساعت انداخت. ممکن بود هر لحظه خانم و آقای افشار سر برسند
پس از مدتی کلنجار رفتن، بی آنکه جوابی قانع کننده دلگرمش کند، مجبور شد
با او خداحافظی کند. چه غم جانکاهی بر دلش سنگین می کرد. آخر چطور
کوشا از او نخواسته بود دوباره تماس بگیرد! چرا وقتی می خواست خداحافظی
کند خیلی عادی و راحت برخورد کرده بود. چطور برای شنیدن دوباره صدایش
دلتنگی نکرده بود. می دانست خودخواهی به خرج می دهد که از او انتظار
چنین چیزهایی را داشته...ولی دست خودش نبود. هنوز کوشا را بی اندازه
دوست داشت.
از شنیدن صدای چند ضربه به در، به خود آمد. به کندی به سمت در رفت
و آن را گشود. از آنچه دید بی اختیار فریاد کوتاهی کشید.
romangram.com | @romangram_com