#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_278

می وزید باعث شد دندانهایش به هم بخورد. به سرعت ماشین را روشن کرد و

به سمت مرکز خرید حرکت کرد. لوازم مورد نظر خود را تهیه کرد. هنگام

برگشت به خانه از مقابل پارک بزرگ مجنون گذشت. اوقات زیادی را همراه

کوشا در این پارک گذرانده بود و از دیدن درختهای کهنسال آن لذت برده بود.

وسوسه ای شدید در وجودش باعث شد ماشین را پارک کند و به تجدید

خاطراتش بیندیشد. کمی مکث کرد و به دورنمای پارک خیره شد و بعد جاده

باریک سنگفرشی را برای عبور در پارک انتخاب کرد. به یاد آورد چند وقت

پیش دست در دست کوشا آنجا قدم زده بودند. نگاهش را به زمین دوخت و

به دنبال رد پای خودشان گشت. شاید در دل آرزو می کرد که غبار زمان آن را

محو نکرده باشد. تصاویر گذشته بی مهابا در مقابل چشمهایش رژه می رفتند.

آن قدر در خاطرات زیبایش غرق بود که متوجه نشد چه زمان به نیمکت

تنهای سنگی رسید که از دور شبح شخصی روی آن خودنمایی می کرد. با

حسرت به خاطرش آمد همیشه با کوشا روی آن می نشستند و راجع

romangram.com | @romangram_com