#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_276

دکتر گفته تغییر آب و هوا به حال من مفیده. پدربزرگت از من خواست

مقصدمان را مشخص کنم... دوست دارم تو آن را تعیین کنی.)) و نگاهی به چهره

بی رنگ او انداخت. گفت: ((فکر میکنم این مسافرت برای توهم بد نباشه. بگو

دوست داری کجا بریم تا پدربزرگت مقدماتش را آماده کند.))

پاییزان به زور لبخند زد و گفت: ((من نمی دونم مادربزرگ. هر جا که

خودتون مناسب تشخیص بدید، منم حرفی ندارم.))

خانم افشار با شوق شروع به صحبت درباره کشورهای مختلف اروپایی و

سواحل آن کرد. پاییزان بی آنکه گوش دهد تنها به این اندیشید که آیا طول

مسافت می تواند برآتش عشق او تاثیری داشته باشد یا نه. باز گنگ به لبهای

مادربزرگش چشم دوخت که همچنان می گفت و می گفت...

مقدمات سفر اماده شد. آقای افشار سه بلیت هواپیما رزرو کرده بود. خانم

افشار گویی نیرویی تازه گرفته باشد با شور و شوقی مضاعف وسایل سفر را

فراهم می کرد. پاییزان با افسوس نگاهی به تقویمش انداخت. حدود یک ماه و

romangram.com | @romangram_com