#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_246

پاییزان پشت پنجره اتاقش رفت.بارش برف از روز پیش ادامه داشت .بسیار دلتنگ کوشا بود .دلش برای شنیدن صدای او و دیدن چهره ی مهربان و ارامش پر میکشید .ولی نمیتوانست قولی را که به خود داده بود و هر روز هم تجدیدش میکرد بشکند.میدانست کوشا هم دلتنگ است.میدانست ادامه این راه او را ازرده تر میکند .باید فکری میکرد تا بتواند کوشا را برای همیشه از زندگی اش خارج کند.با اندیشیدن به این موضوع اشک هایش بی اختیار از چشم هایش سرازیر شد ای کاش میتوانست از کسی کمک بگیرد و این غم سنگین را با او تقسیم کند .تمام این مدت برای اینکه فکر و ذهن سهند را به هم نریزد اوضاع را وارونه جلوه داده بود.برای او نوشته بود حالش بسیار خوب است.مادربزرگ کسالت مختصری دارد و او ...و او با کوشا خوشبخت است.پوزخندی بر لبهایش نشست .چه دروغ های زیبایی! حتی روی ان را نداشت تا از پدر بزرگ بخواهد کمکش کند...نمیخواست بیش از این باعث رنج او شود.در نظر همگان با اتفاقی که افتاده بود همه چیز به پایان رسیده بود.برای همه جز او که به سختی در تلاش بود ان را به پایان برساند.

عاقبت در اوج بی قراری اشکان خانواده نسیم جواب مثبتشان را به انها اطلاع دادند .چندی بعد هم در مراسم کوچکی اشکان و نسیم نامزد شدند.

ان شب کوشا هنگام بوسیدن اشکان از صمیم قلب برایش ارزوی خوشبختی کرد .سپس در گوشه ای دنج نشست و شاهد شادی دیگران شد.به خودش دلداری میداد که پاییزان گرفتار مادربزرگ شه و وظیفه ی منه که درکش کنم و به او فرصت بدهم به خانواده اش برسه .پاییزان منو دوست داره و هرچه از صدا و لحن صحبتش برداشت میکنم فقط ناشی از خستگی و فشار عصبیست.

تکرار این جمله ها کار هر روزه اش بود.اما افسوس که این تلقین ها نیز دیگر اثرش را از دست داده بود و هیچ دلیلی قانعش نمیکرد .احساس میکرد روز به روز از پاییزان دورتر میشود و هیچ کاری هم از دستش برنمیاد.

کیارش دستی به شانه اش زد و گفت خداراشکر به خیر گذشت در تمام زندگیم به اندازه ی این چند وقت اضطراب نداشتم.سپس نگاهی به کوشا انداخت که با لبخندی محزون به او مینگریست چرا ساکتی؟این چه قیافه ایه که به خودت گرفتی.ناسلامتی نامزدی بهترین دوستته.

اشکان از پشت سرشان گفت کیا جان چقدر اذیتش میکنی این بچه طاقت فراق منو نداره و از حالا مبتلا به افسردگی مزمن شده.

کیارش خندید و گفت بهتره جای این بلبل زبانیها به میهمانها برسی.اشکان بشقاب میوه را برداشت و در حالیکه خیاری پوست میکند گفت کی واجب تر از شما؟بفرمایید اقای میهمان.

کوشا در تمام مدت با تبسم به او مینگریست پس از مدتی کیارش از ان دو جدا شد.

اشکان رو به کوشا پرسید از بهاران خانم چه خبر؟

کوشا در حالیکه به میهمانان مینگریست گفت خوبه عذرخواهی کرد که نتوانست بیاد.گرفتار مادربزرگشه. و سربه زیر انداخت.از دروغی که میگفت شرمنده بود در واقع از هفته ی پیش تا حالا با او صحبت نکرده بود.اشکان که از ابتدای میهمانی متوجه حال گرفته او بود گفت متاسفم که این مدت نتوانستم مثل همیشه کنارت باشم.

کوشا با نگاهی محبت امیز به او نگریست و گفت بلند شو و به میهمانان برس...وقت برای صحبت زیاده امشب دیگه تکرار نمیشه.

همان موقع صدای نسیم که او را به نام میخواند ان دو را به خود اورد .اشکان در حالی که از کنارش بلند میشد گفت اگه میخوای شادی من امشب کامل بشه اخم هات رو باز کن و بخند تا من احساس کنم خوشبخت ترین ادم روی زمین هستم.

کوشا به ناچار خنده ای کرد .اشکان هم خندان از او دور شد و به نسیم پیوست .کوشا کلافه با خودش اندیشید کاش برای لحظه ای میتونستم چشم هایش رو فراموش کنم...فقط برای لحظه ای.

romangram.com | @romangram_com