#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_229


((برای تو زوده، من بیچاره سه ماهه که بی تکلیفم، همون که گفتم، فردا صبح زود.))

او به ناچار قبول کرد. بعدازظهر که با پاییزان ملاقات کرد، موضوع را با او درمیان گذاشت. پاییزان نیز تشویقش کرد تا با نسیم صحبت کرد.

((هرچه زودتر تکلیفشان روشن بشه بهتره، گناه داره. به قول خودش همه موضوع علاقه اش به نسیم رو فهمیدند و فقط اوست که واکنشی نشان نمی ده. اگه دل به کسی دیگه ای بسته هرچه زودتر قضیه مشخص بشه به نفع اشکانه.))

__________________

کوشا با نگرانی گفت: ((همین موضوع ذهنم رو مشغول کرده، از جوابش می ترسم.))

((پس ببین اشکان چه حالی داره.))

((نمی دونم، اگه جواب نسیم منفی باشه اشکان چی کار می کنه؟ مطمئنم از صمیم قلب بهش علاقه مند شده.))

پاییزان گفت: ((تا باهاش صحبت نکنی موضوع روشن نمی شه.))

کوشا سرش را به علامت تایید تکان داد و بحث را به سوی دیگر کشاند.

صبح روز بعد کوشا و اشکان هر دو با التهاب و دلهره در گوشه ای از خیابان کنار در دانشکاه ایستاده بودند و انتظار نسیم را می کشیدند. کوشا از شدت سرما دستهایش را به هم می مالید.

اشکان نگاهی به او انداخت و کفت: ((بهتره من برم اون طرف خیابون. می ترسم اگه منو با تو ببینه جوابت رو نده.))

کوشا با تعجب گفت: ((یعنی چه! من که نمی شناسمش، قیافه اش تو ذهنم نمونده. نمی تونم جلوی هر دختری رو که خواست داخل بشه بگیریم و ازش اسمش رو بپرسم.))


romangram.com | @romangram_com