#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_227
خانم افشار از لحن سرد و محکم شوهرش یکه خورد. برای نخستین بار بود که افشار اینگونه تلخ و گزنده صحبت می کرد. چند لحظه ای مات به آن دو نگریست سپس به سمت پلکان رفت .
صحبتهای پدر بزرگ و نصیحتهای او و حتی مخالفتهایش هیچ کدام به حال خانم افشار مفید واقع نشد. او بر عقاید و افکارش پافشاری می کرد.
اعصاب پاییزان به شدت تحریک شده بود. گاهی چنان با کوشا تند برخورد می کرد که خودش هم به شدت اندوهگین می شد. کوشا که متوجه تغییر حالت او در طی این مدت شده بود سعی کرد با هر ترفندی او را به حرف زدن وادار کند، ولی در مقابل سکوت سرد پاییزان سرانجام مجبور شد تسلیم شود.
روزی به او گفت:« مطمئنم چیزی آزارت می ده. اگه هنوز منو قابل اعتماد نمیدونی، اصرار نمی کنم حرفی بزنی. خودت بهتر از هرکسی میدونی کاری از دستم بر بیاد برات انجام میدم.»
پاییزان نگاهی به او انداخت و زمزمه کرد:« میدونم کوشا.»
روزهای بعد پاییزان صبحها را در دانشگاه و بعد از ظهرها را باکوشا و خانواده اش می گذراند. امتحانهای آخر ترم نزدیک بود و هردو سعی می کردند
امتحانات را به خوبی بگذرانند.
اشکان هم طبق معمول روزهای ابری اش را می گذراند. غرغرکنان می گفت: ((یک ترم گذشت ما هنوز سرکاریم... ای بابا!))
کوشا به او امیدواری می داد و سعی می کرد تا جایی که مقدور است به ادامه راه تشویقش کند.
شبی هر دو در اتاق کوشا مشغول مرور درسهایشان بودند که اشکان بی مقدمه گفت: ((نمی فهمم چرا با اینکه نسیم تمام مدت به من بی محلی می کنه، نمی تونم دست از سرش بردارم.))
کوشا سر از روی کتاب بلند کرد. نگاهی به چهره متفکر او انداخت و گفت: ((شاید چون خیلی دوستش داری!))
اشکان از جا برخاست و به سمت پنجره رفت. در حالی که پشتش به او بود گفت: ((در تمام طول ترم زیر نظرش داشتم و از هر طریقی که می تونستم سعی کردم اطلاعاتی راجع بهش کسب کنم. دختر درسخوان و زرنگیه و با دو نفر در دانشگاه صمیمی است، ولی اغلب هم کلاسیهایش بهش علاقه دارند و برای رفع اشکالهای درسی ازش کمک می گیرند. تدریس خصوصی هم می کنه و به پسرهای دانشگاه هم محل نمی گذاره.)) سپس به سمت کوشا آمد و گفت: ((چند وقت پیش یکی از پسرهای کلاس سعی کرد به نسیم نزدیک شه. خیلی سعی کردم خودم رو دخالت ندهم تا بفهمم آخر این قضیه به کجا ختم می شه. فکر می کردم همین حالاست که اختیارم رو از دست بدم و او رو از وسط دو نیم کنم. از یک طرف هم می ترسیدم نسیم بهش جواب مثبت بده و برای همیشه از دستش بدم. نمی دونی چه کابوسی بود کوشا!)) چند لحظه سکوت کرد و گفت: ((ولی نسیم او رو خیلی خوب سر جاش نشاند و با جواب ردی که بهش داد علاقه ام رو به خودش صد برابر کرد. نه به این خاطر که حس خودخواهیم ارضا شده بود... به جان کوشا دلیلش این نبود. فقط به این خاطر که متوجه شدم در زندگی اش هدفهای بالاتری رو دنبال می کنه و دنبال خوشگذرانی نیست. احساس می کنم هرچه از خدا خواسته ام در وجود این دختر خلاصه شده. نمی دونم چطور بگم کوشا، علاقه غریبی بهش دارم، اما دیگه از بی تفاوتیهاش خسته شدم. این بلاتکلیفی رو نمی تونم تحمل کنمو می خواهم زودتر تکلیفم رو بدونم، شاید شخص دیگه ای رو دوست داره، وگرنه تا حالا باید متوجه من می شد. فکر می کنم همه در دانشگاه متوجه این موضوع شدند، جز اون کسی که باید متوجه بشه. کم مونده دیگه خواجه حافظ شیرازی برای عشق من به او غزل بسراید.))
romangram.com | @romangram_com