#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_225




«ولی شما خودتون خوب می دونید اشکان چقدر از این شوخیهای بی حدش صدمه خورده. من برخلاف شما از اینکه نسیم باعث تغییر رفتارش شده خوشحالم، اگه اشکان حالا کمی سختی بکشه بهتره تا در آینده از رفتارش ضربه بخوره.»

خانم فرجاد گفت:« ولی این دختر متوجه تغییر رفتار او نیست و ارزشی برای اشکان و رفتارش قائل نمیشه.»

پاییزان گفت: «من این طور فکر نمی کنم، البته نسیم رو از نزدیک نمی شناسم و در حد حرفها و تعریفهای کوشا با او آشنا هستم، ولی مطمئنم او هم متوجه این تغییر اشکان شده. شاید می خواد ثبات اشکان رو در این کار امتحان کنه و این هم بد نیست.»

کوشا حرفهای پاییزان را تایید کرد و گفت:« درسته، حالا هم به مناسبت این توافق دسته جمعی، می خوام همگی رو شام میهمان کنم.»

پاییزان گفت:« پس اشکان چی میشه؟»

کوشا با قیافه ای حق به جانب، در حالی که به سمت اتاقش می رفت گفت:« مگه می شود اشکان نیاد، امشب شام میهمان من هستید، ولی به خرج اشکان.» سپس خندان در اتاق را باز کرد و گفت:« اشکان جان، کجایی امشب کلی میهمان داری، آن هم به صرف شامی مفصل.»

پاییزان آرام کلید را در قفل چرخاند. شب خوبی را گذارنده بود. هرچند که اشکان با ناراحتی به آنان ملحق شده بود، کم کم حالت شاد و شوخ خود را یافت و مجلس را گرم کرد.

خانم فرجاد با دیدن شادی دوباره او احساس رضایت می کرد. هنگامی که کوشا او را به خانه می رساند پاییزان آرزو کرد کاش این مسیر هیچ وقت به پایان نمی رسید. احساس غم واندوه فراوانی همراه دلهره از روبه رو شدن با خانم افشار در دلش چنگ می زد. سعی کرد بی سر وصدا در را باز کند و بی آنکه مادربزرگش متوجه حضور او شود به اتاق خود برود. اهسته در را پشت سرش بست و پاورچین پاورچین به سمت هال رفت، اما ناگهان آه از نهادش بلند شد. خانم افشار روی مبلی نشسته بود و مشغول مطالعه مجله ای بود. پاییزان سلامی کرد و با عجله به سمت پلکان رفت. خانم افشار بی آنکه سر بلند کند او را مخاطب قرار داد و گفت:« لباسهایت را عوض کن و بیا پایین. امشب پدر بزرگت از سفر برمی گرده. می خوام باهم باشیم.»

پاییزان چیزی نگفت، ولی از لحن سرد او میتوانست به راحتی استنباط کند که خانم افشار مصمم است تا بحث خود را پی بگیرد. خیلی زود این حدس تبدیل به یقین شد. هنگامی که پاییزان با خستگی خودش را روی مبل رها کرد او از چیزی صحبت نکرد، جز کوشا و چشم داشتن به ثروت خانوادگی آنان.

پاییزان سعی می کرد با متانت او را متقاعد کند که اشتباه می کند، ولی خانم افشار که در چهره او، پسر عزیزش کاوه را می دید، با سماجت بر عقایدش پافشاری می کرد. تاریخ در حال تکرار شدن بود و او می خواست به هر نحو که می تواند جلویش را بگیرد. کلمه هایی که از دهان پاییزان خارج می شد به نظرش آشنا می آمد که با کمی فکر دریافت این سخنان را در زمانی نه چندان دور از دهان پسرش نیز شنیده بود. در حالی که ترس عمیقی در دلش احساس می کرد، با خود اندیشید اجازه نمی دهم سرنوشت کاوه تکرار شود. نوه ام باید خوشبخت شود و مصمم تر از قبل بر حرفهایش پا فشاری می کرد. در گرما گرم بحث در باز شد و آقای افشار با چهره ای متعجب، در حالی که چمدانش را روی زمین می کشید قدم به داخل اتاق گذاشت.

«اینجا چه خبره؟ صدایتان تا داخل حیاط می آد!»


romangram.com | @romangram_com