#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_223


لبخند بر لبان پاییزان خشکید. چیز نامطلوبی در شرف وقوع بود. لحن سرد مادربزرگ خون را در رگهایش منجمد می کرد.

«برای خرید حلقه می ریم، اتفاقی افتاده؟»

صدای فریاد خانم افشار مو بر اندامش راست کرد. « تازه می پرسی اتفاقی افتاده؟ داری با دستهای خودت، خودت را بدبخت می کنی بعد می پرسی اتفاقی افتاده؟» سپس با چشمهایی که از برق خشم و غضب می درخشید رو به روی او ایستاد و شمرده گفت:« مگر از روی جنازه من رد شید، می فهمی غزل! وقتی من را در قبر خواباندی، می توانی با هرکسی که خواستی ازدواج کنی، ولی تا من زنده ام اجزه نمی دهم با کم عقلی و احساسات زود گذر زندگی ات را خراب کنی... فهمیدی!»

پاییزان گیج و مبهوت به او نگریست. حرفهای خانم افشار مثل پتک بر سرش فرود می آمد و او هر لحظه از ضربه های آن مبهوت تر می شد.

«اما... اما مادربزرگ...»

خانم افشار با صدای بلند و قاطع حرف او را قطع کرد و گفت:« اما ندارد. کمی واقع بین باش. کمی چشمهایت را باز کن. موقعیت خودت و ما را در نظر بگیر. آن قدر بچگانه تصمیم نگیر. زندگی را درست ببین. تو تنها وارث خانواده افشاری. این مسئله کوچکی نیست. باید با کسی ازدواج کنی که از مال دنیا آن قدر بی نیاز باشد که قصدش از ازدواج با تو دست یافتن به این ثروت نباشه. آنچه من از این خانواده شنیدم این است که آنقدرها مال و اموال ندارند که ثروت تو برایشان چشمگیر نباشد.»

پاییزان که از این حرفها خونش به جوش آمده بود با خشم گفت:« این چه حرفیه مادر بزرگ؟ چطور این قدر راحت درباره آنان قضاوت می کنید؟ مادرم و سهند و حتی پدربزرگ با این خانواده آشنا هستند و از انتخاب من راضی اند. فقط شما با این افکار مسمومتان مثل همیشه با هرچیزی که به نظر تون نادرسته مخالفت می کنید...»

خانم افشار با خشم گفت: « چون تجربه ای دارم که تو فاقد آن هستی. پس حق دارم درباره آن صحبت کنم و تو را از تکرارش منع کنم.»

پاییزان با اندوه گفت::« مطمئنم شما به پدر هم همین حرفها رو می زدید، ولی برعکس انتظارتون پدر با مامان خوشبخت بود...»

__________________

خانم افشار با بی تفاوتی گفت:« من این طور فکر نمی کنم. اگر بر فرض محال هم درست باشه وضع تو خیلی رق می کنه. کاوه مرد بود. اگر در زندگیش لطمه و صدمه ای از این ناحیه می خورد خیلی راحت تر می توانست با این قضیه کنار بیاید. به هر حال یک طلاق و یک زندگی نافرجام، چندان آینده اش را تحت تاثیر قرار نمی داد، ولی تو دختری و شرایط یک زن مطلقه با یک مرد در این جامعه متفاوته. یک تصمیم اشتباه خیلی راحت می تواند آینده ات را تباه کنه.» و از کنار او گذشت و به سمت مبلی رفت. باز شروع به صحبت کرد. صدایش آن قدر آرام بود که بیشتر به نظر می آمد با خودش صحبت می کند تا با او.

«خدا رو شکر که زود مانع شدم و هنوز عقد نکردید، البته اگر هم عقد کرده بودید مسئله زیاد بغرنج و مهمی نبود. می توانستم تا قبل از اینکه اسمت بر سر زبانها بیفتد فوری موضوع را حل کنم تا هیچ ## از قضیه بویی نبره.»


romangram.com | @romangram_com