#_ستاره_پنهان__پارت_84


-آره.

-چرا؟

با پوزخند گفتم: نمی دونی؟ مزاحم داشت!

-مزاحم؟!!

-...

-برگشتم که تکلیفم رو روشن کنم. عشق من واقعی بود. چند سال دوری عوضش نمی کنه.

بغض توی صداش ناراحتم کرده بود ولی گفتم: حرفش رو باور نمی کنی؟ چرا تو منگنه گذاشتیش؟

-می خوام به خودش بیاد. بهش بگو بدم نمیاد ببینم، می تونه من رو به چشم شوهر خواهرش ببینه یا نه!

انگار می خواست بچه بترسونه. داشتم به خونه نزدیک می شدم. سریع گفتم: یه بار دیگه مزاحم بشی زنگ می زنم به پلیس!

-بزن.

-به همه خبر میدم. من چیزی برای از دست دادن ندارم. به لطف تو.

-خودت خواستی. منتی سر من نیست. به همه بگو. راه منو هموار می کنی.

بی خدافظی قطع کردم و گوشی رو توی جیبم گذاشتم. یه لحظه به این فکر کردم که شاید بخواد بحث خواستگاری از من رو پیش بکشه. بدنم یخ زد. نمی دونستم واکنش بابا چی می تونست باشه. شک نداشتم که به خاطر خلاصی از من و حرف مردم قبول می کرد ولی اگر پای عشق در میون بود، آریانا هیچ وقت تهدیدش رو عملی نمی کرد. دستم به کلیدم خورد و بیرون آوردمش. جغد سفیدم از دسته کلید آویزون شد. سرش رو ناز کردم و لبخند زدم.

وقتی وارد خونه شدم امین دور پذیرایی می چرخید و دست هاش توی جیب بود. خیلی جدی به رو به رو نگاه می کرد. عادت داشت که موقع موزیک گوش دادن راه بره. صدای مامان از اتاق اومد: محمود؟

وارد اتاقشون شدم و گفتم: منم.

-چه خبر؟

romangram.com | @romangram_com