#_ستاره_پنهان__پارت_229


بابا سر تکون داد و گفت: خوب کاری کردی.

-ساعت یازده اونجا منتظرتونیم.

مامان گفت: حاج خانوم هم هستند دیگه؟

-بله. حتماً.

بابا اشاره کرد که بشینم و بعد رو به میعاد گفت: ببین پسر. خدا شاهده اگه غیر از تو هر کس دیگه بود، دختر که نمی دادم هیچ، شکایت هم می کردم.

میعاد سرش رو پایین انداخته بود و چیزی نمی گفت. توی دلم حرص می خوردم. دستی دستی ما رو تو این وضعیت بد قرار داده بود که حالا بابا بخواد اینطوری حرف بزنه. ادامه داد: هنوز هم حیرونم! اصلاً با مغزم جور در نمیاد... جلوی خودش میگم...

به من اشاره کرد و گفت: اگر یه وقت بفهمم اشتباه کردم، دیگه هیچی جلودارم نیست.

-چشم.

-اگه بفهمم خودت یا خانواده ت بخوایید احترامش رو نگه ندارید، اونوقته که...

-چشم.

دیدم زیاد داره خجالت می کشه، بلند شدم و به سمت آشپزخونه رفتم. مامان هم دنبالم اومد و گفت: چی خریدید؟

انگشترم رو بیرون آوردم و نشونش دادم. کمی جعبه رو این ور و اون ور کرد و گفت: این؟!

-چیه؟

-تو که همیشه می خواستی جواهر داشته باشه؟!

-آره... می خواستم شوهرم هم خودم انتخاب کنم.

و با دلخوری نگاهش کردم. همه خیلی واضح نظر منفی من رو می دونستند. درسته که نمی تونست جلوی بابا رو بگیره ولی حتی سعی هم نکرده بود. حتی حرفم رو باور نکرده بود. ناراحت نگاهم کرد و خواست چیزی بگه که گفتم: می دونم چی می خوای بگی. از این بهتر گیرم نمی اومد!

romangram.com | @romangram_com