#_ستاره_پنهان__پارت_225
-نشنیدی چی گفتم؟
-دوست ندارم انقدر تو کارهام دخالت کنی!
دوباره به جعبه اشاره کرد و گفت: باید عادت کنی.
-تو باید عادت کنی.
با نیشخند گفت: پاکش کن وگرنه خودم پاک می کنم.
لبخند زدم و چیزی نگفتم. منتظر بودم دستش بره سمت دستمال ها تا من در رو باز کنم و بیرون برم اما بازوم رو گرفت و صورتش رو جلو آورد. سریع اخم کردم و به عقب هولش دادم. خندید و جعبه رو به سمتم گرفت. خواستم پیاده بشم ولی جلوی مامان و بابا خیلی ضایع بود که برمی گشتم. پوزخند زدم و دستمال رو بیرون کشیدم. بذار یه امروز دلش خوش باشه. از فردا دهنش سرویس می شد! ماشین رو روشن کرد. دستمال رو روی لبم گذاشتم و برداشتم. توی آینه ی ب*غ*ل نگاه کردم، مات شده بود. به سمتش برگشتم و گفتم: خوبه عزیزم؟!
با خنده گفت: روش من کارآمد تر بود.
راه افتاد. گفتم: کجاست اون حاج آقا نظری که سرش رو بالا نمی آورد؟!
توی خیابون اصلی پیچید و گفت: انتظار داری تا آخر عمرمون رودربایستیکنیم؟
-نه. فقط انتظار نداشتم سر یه روز انقدر تغییر کنی!
-خیر سرمون زن و شوهریم.
-واقعاً یه جمله ی عربی انقدر معجزه می کنه؟!
با اخم نگاهم کرد و گفت: ازدواج همینه دیگه.
-ولی عشق این نیست!
سرعت ماشین بیشتر شد و مسیر رو با دور برگردون عوض کرد. به نظر می رسید که می خواد همه چیز رو تموم کنه، گفتم: بر می گردیم خونه؟
-اشتباه اومدم. حواس نمی ذاری که.
romangram.com | @romangram_com