#_ستاره_پنهان__پارت_204
چهره ش هر لحظه سرخ تر می شد و با دست به قفسه ی سینه ش فشار می داد. پلک هام رو روی هم فشار دادم و سعی کردم خودم رو جمع و جور کنم.
-تو خونه ی من چه غلطی می کنی؟
داد زدم: از پسرت بپرس!
بالاخره یه چیزی گفتم که معلوم بشه لال نیستم! به سمت میعاد برگشت و گفت: صد بار گفتم به این جماعت خوبی نیومده. صد بار گفتم نیارش تو اون شرکت.
رو به من داد زد: تو آبرو و حیا سرت نمیشه؟! تو خوبی حالیت نیست؟
شنیدن این حرف ها از مادرش برام مهم نبود. اون هیچی درباره ی من نمی دونست. چیزی که مهم بود، کاری بود که میعاد باهام کرد و هیچ ربطی هم به تصادف و اتفاق نداشت. همه چیزش برنامه ریزی شده بود. به صورتش زل زدم که سریع سرش رو پایین انداخت. مادرش بیرون رفت و همزمان گفت: باید تکلیف تو رو جلوی مادرت روشن کنم. این طوری نمیشه.
در رو باز گذاشت. از بیرون گفت: تلفن کجاست؟... میعاد بیا ببینم.
با گیجی بهش نگاه کردم. با دست هایی که هنوز می لرزید زانو هام رو ب*غ*ل کرده بودم. گفتم: چرا؟... این چه کاری بود؟
نگاهش روی دم اسبی موهای فرم افتاده بود. دستپاچه شد و بدون جواب بیرون رفت. از استرس و ناراحتی حالت تهوع گرفته بودم. باورم نمی شد. اصلاً باورم نمی شد. بالاخره از جام بلند شدم و از آینه اتاقش به صورتم نگاه کردم که مثل گچ رنگ باخته بود. روی پیشونیم دست کشیدم و چشمم به جای زخم های کهنه ی رو مچم افتاد. حالم هر لحظه بدتر می شد. اشک هام رو با دست پاک کردم. شال رو از روی تخت برداشتم و روی سرم انداختم. باید خودم رو برای بدترین اتفاق ها حاضر می کردم. فقط ترسم از این بود که بابا کارش به بیمارستان بکشه. من اگر به همه ی مقدسات هم قسم می خوردم محال بود کسی حرفم رو باور کنه. اون هم با وجود آدمی مثل میعاد که همه سرش قسم می خوردند.
بیست دقیقه گذشته بود و من هیچ تصوری از حال و روز خانواده م نداشتم. گاهی صداهایی از بیرون اتاق شنیده می شد. مثل مسخ شده هایی که چیزی براشون مهم نیست، گریه هم نمی کردم. روی تخت نشسته بودم و به روتختی و پرده ی زیتونی نگاه می کردم. منتظر بودم یه نفر من رو از این خراب شده ببره. در باز شد و میعاد با فاصله ی زیاد اون طرف تخت نشست. از این همه آرامش کاذبی که داشتم تعجب کرده بود. با صدایی که از چاه در می اومد گفتم: روزه می گیری، ریش میذاری، سرت رو بالا نمیاری...
به موکت طرح دار کف خیره بود.
-این همه دروغ چی؟ بازی کردن با زندگی یه دختر چی؟ اگه بابام طوریش بشه چی؟
روی صورتش دست کشید و سرش رو بین دست هاش فشار داد.
-همین بیست دقیقه پیش داشتی به زور...
با صدای آروم گفت: بسه لطفاً
با خنده ی مسخره ای گفتم: بعداً توبه می کنی. نه؟
romangram.com | @romangram_com