#_ستاره_پنهان__پارت_202
-کلید داره؟!!
-آره. آشناست.
-...
-بخور دیگه... چیز دیگه ای می خوای؟
-نه. کی میاد؟
-الان ها دیگه میرسه.
به طرف من برگشت و گفت: پس با آریانا رابطه داری!
خیال نمی کردم دوباره این موضوع رو مطرح کنه. کوتاه گفتم: شاید بشه گفت.
با پوزخند گفت: اون که برگشته سوئد!
اعتماد به نفسم رو از دست ندادم و گفتم: برگشته کارهامون رو ردیف کنه.
با حرص سر تکون داد و دوباره به ساعت نگاه کرد. 5:5 . جرعه ی دیگه ای خورد. شیشه رو روی میز گذاشت و گفت: بیا قالیچه ی من رو ببین. ارثیه ی عزیزمون!
به سمت یکی از درها رفت. بازش کرد و گفت: بیا دیگه.
بلند شدم و به همون طرف رفتم. با خودم فکر کردم اگر همین الان کیفم رو بردارم و به سمت حیاط بدوم خیلی بچه بازی در آوردم؟! وارد اتاق شدیم. در رو بست. اتاق خودش بود. تخت یه نفره ی بزرگ داشت. بهش اشاره کرد و گفت: بشین تا بیارمش.
سر جام ایستادم. صندلی کنار پنجره رو برداشت و جلوی کمد دیواری گذاشت. روش ایستاد و در بالای کمد رو باز کرد. تا قبل از اینکه قالیچه رو توی دستش ببینم، فکر می کردم بلوف می زنه. پایین اومد و فرش کوچیک رو روی تخت پهن کرد. کنار قالیچه نشستم و با تعجب نگاهش کردم. از نظر رنگ و اندازه مثل مال من بود ولی طرح هاش فرق داشت. همون طور شکل های نامفهوم داشت. گوشه ش رو برگردوندم. طرح پشت و روش هم شبیه مال من، دو چیز مختلف بود.
قالیچه رو لوله کرد و به دیوار تکیه اش داد. کنارم نشست و گفت: راضی شدی؟
-پس چرا نمیاد؟ بهش زنگ بزن.
romangram.com | @romangram_com