#_ستاره_پنهان__پارت_200
آقاجون بیچاره ی من می خواست زندگیم رو سر و سامون بده ولی ای کاش قبلش بهم حرفی می زد. شاید می دونست بالاخره این آدم میاد سراغم.
-انتظار داشتم به دخترعمه ت برسه. همراه اون گردنبند و گلدون به بچه ی بزرگ می رسید... عمه ت هم که فوت شده بود.
-پس به خاطر این با مریم گرم می گرفتی؟ می خواستی همه چیز آماده باشه.
نفسش رو فوت کرد و گفت: دختر خوبی بود... وقتی به تو رسید شوکه شدم. فکر نمی کردم بتونم تحملت کنم.
پوزخند زدم و گفتم: حالا چرا گفتی؟ حالا که فهمیدم، نمی تونی پول قالیچه ی منو بالا بکشی!
-اون قالیچه رو لازم دارم که بتونم مال خودم رو بفروشم. مال تو نباشه نمیشه.
-...
-تو هم سهم خودت رو می گیری.
پس قالیچه ها جفت بودند. یکی مال آقاجون، یکی مال برادرش.
-مگه دنبال پول نبودی؟
حتی میعاد هم فکر می کرد من پولکی ام. حالا که همه اینطور فکر می کردند، شاید واقعاً بودم. چرا که نه؟ می تونستم روی پای خودم بایستم و از این به بعد تو گوش هر مردی بزنم که حتی بهم سلام کرد. همه شون ع*و*ض*ی اند.
-باشه. می خوام بفروشمش. کی؟ کجا؟
-بهتر نیست به پدر و برادرت اطلاع بدی؟
-که دیگه تو خواب ببینم پولش به من برسه؟!! نه ممنون!
تازه هنوز مطمئن نبودم که واقعیت داره یا نه. شاید قالیچه ی دومی در کار نبود و قصد میعاد فقط این بود که مال من رو یه جوری از چنگم دربیاره که در اون صورت بابا و امیر کاملاً بهش اطمینان می کردند!
-اون عتیقه شناسی که گفتم، فردا میاد خونه مون. می خوام خودت هم باشی که بعداً زیرش نزنی. قالیچه رو هم بیار. باید ببینه.
romangram.com | @romangram_com