#سفید_برفی_پارت_288


به کمک طاها و نرگس رفتم داخل خونه.

روی زمین نشستم و پاهام رو توی سینم جمع کردم.

همه چیز تموم شده بود. همه چیز، و دنیای منم تموم شده بود. خدایا بهم صبر بده دیگه طاقت ندارم، دیگه نمی تونم. کمکم کن خدا! برای یک بار هم که شده کمکم کن تا فراموشش کنم.

عینک رو از چشمام برداشتم و گذاشتمش روی کتاب. از جام بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه. خنده ام گرفت و دوباره می خواستم همون کار رو بکنم.

رفتم پشت سر طاها و داد کشیدم:

- پـــــــــــخ!

با ترس برگشت و گفت:

- مگه روانی هستی تو دختر؟ این کارها چیه؟

نرگس در حالی که دستش رو به کمرش گرفته بود گفت:

- ولش کن این خل و چل رو. از این کارها زیاد می کنه.

هر سه تامون بلند بلند می خندیدیم.

طاها با انگشت زد به نوک دماغم و گفت:

- چیه؟ چرا کپکت خروس می خونه؟

- خب تولدمه، خوشحالم!

- ای وای، امروز تولدته؟

- ساعت خواب. یادت نبود امروز تولدمه؟ زحمت کشیدی واقعا!

- مگه امروز پونزدهمه؟

- آره آقای حواس پرت.

- پس باید به فکر کادو، کیک و این چیزا باشم دیگه، آره؟

- معلومه که آره! اگه شب به من کادو ندی کلامون بد می ره تو هم.

سریع پیش بند رو از کمرش باز کرد و گفت:

- ای به چشم الان می رم!

نرگس داد کشید:

romangram.com | @romangram_com